یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

1403.12.26

با نزدیک شدن به آخر سال و تولدم، 2 تا حس دارم که برام خیلی عجیبه :

1. از تعطیلات ترسیدم، بهتر بگم انگار از خونه بودن، از بی هدف بودن، از بی برنامه بودن می ترسم 

از وقتی کلاسم تموم شد یه حس بدی اومده سراغم و من باید راه خودمو ادامه بدم اما چجوری؟.....

2. اولین سالیه که احساس پیری میکنم احساس اینکه کاش سنم کمتر بود 

با اینکه همین الانم بهم میگن سنت بهت نمی خوره اما تحلیل رفتن بدنم و میفهمم و خیلی دردناکه....


انگار فهمیدم دنبال یه سری چیزا تو زندگی بودن خیلی کار بیخودیه ....

1403.12.3

دیروز برام خیلی عجیب و غریب بود

انگار تهش یه غم عجیب نشست تو دلم که من چقد غریبم چقد تنهام چقد فقیرم

اما همش به خودم یادآوری میکنم که دلیل اصلی ثبت نام تو، این بود که لپل آدمایی که دور و ورتن ببری بالا

تو الان تنهایی ولی بعدش میشی یکی از اونا


1403.10.14

یه روز به طرز عجیبی دلم سیگار میخواست

منکه همه دوست پسرام سیگاری بودن

مامان بزرگم سیگار می کشید

جمع نزدیک دوستام همه سیگاری

هیچ وقت هوس نکردم 

پیام فرستادم به چندتا از دوستام 

یکی بهم گفت نخی بخر امتحان کن

آرش گفت امتحان نکن که ولت نمیکنه 

اومدم اکالا خرید کردم دیدم وا سیگارم داره 

خریدم همین جوری تو کیفم موند

یه روز فندکم خریدم 

با خودم اینور اونور میبردم 

یه روز که تو محل کارم تنها بودم و شاکی از همه جا 

امتحان کردم فقط یه پک و پشیمون شدم 

اصلا دوست نداشتم

حالا فقط روشن میکنم یه پک و.....

ولی واقعا آرش راست می گفت ....

انگار هیچی آرومت نمیکنه