-
یادداشت صد و سی و دوم
پنجشنبه 18 مهرماه سال 1392 21:13
از صبح که پاشدم چشمام سنگینه باز نمیشه حوصله ندارم درس بخونم حوصله کلاس و حرف زدن استاد رو ندارم اما اینقدر برای مریضیم غیبت داشتم که نمیتونم نرم گفتم باشه هرچی زور دارم میزنم که دیر برسم چشام باز نمیشه خداااااااا بغضم بند نمیادددد کافیه پلکامو بزارم رو هم تا تبدیل به اشک شه یه ذره اس ام اس ، شاید اون حرفایی که 2 روزه...
-
یادداشت صد و سیم و یکم
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 23:28
یکشنبه روز بعد از تعطیلیم که رفتم سرکار اصن حوصله نداشتم هرکی زنگ میزد حوصله توضیح دادن نداشتم اصن با همه دعوا داشتم خوب خوابم میومد یهو سرپرستم اومد و گفت که مدیر کارت داره... مدیر با من! منم پر از اضطراب رفتم و گفتم چیزی شده؟ -بعله که خبراییه ( کلن این مدیر ما همیشه خوشمزه است ) اههههههههههه حوصله ام نمیکشه بگم ،...
-
یادداشت صد و سیم
سهشنبه 9 مهرماه سال 1392 21:03
اینو یکی از دوستای قدیم وبلاگ گذاشته : سلام مهدیه چی شدی تو ؟ چرا اینطوری شدی ؟ هر یه ماه یه پست میزاری ... اون یکی از یکی بدتر ...خیلی داغونی از لحاظ روحی ها یکم به خودت بیا ... یک کمی بی خیال بعضی چیزا چیز شو منطقی فکر کن ...شما که دختر عاقل و بالغ و خیلی منظقی بودی تعجب میکنم از تو که چرا اینطوری شدی اعتماد به نفست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 مهرماه سال 1392 21:01
دوست داشتم حداقل میتونستم مامانمو بغل کنم و از ته دلم گریه کنم بهش میگفتم چه مرگمه شایدم یه چیزایی باید بین خدا و بندش بمونه
-
یادداشت صد و بیست و نهم
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 11:40
حالم خیلی خیلی خیلی بهتره روزایی که یکم بهتر میشدم باورم نمیشد که دارم خوب میشم ممنونم از همه کسایی که دعام کردم الان هر کار کوچیکی که میکنم وقتی یادش میفتم که چه عذابی میکشیدم فقط شکر میکنم با اینکه من بنده خوبی نیستم ولی خدا دوسم داشت ممنون از همه کسایی که یک ماهه ازم خبری ندارن ولی بازم خبری ازم نمیگیرن نشون دادن...
-
یادداشت صد و بیست و هشتم
جمعه 22 شهریورماه سال 1392 22:25
یعنی من اون روزی که سالم شدم رو خواهم دید اینکه راحت راه برم راحت بشینم راحت دستشویی برم..... یک هفته است تو عذاب کاملم نه میتونم چیزی بخورم نه میتونم بشینم نه بخوابم نه راه برم نه دستشویی برم.... میدونم همش نتیجه اعمال خودمه اندازه چند سال باید عذاب بکشم ولی خداجون دیگه طاقت ندارم هرکسی که اینجا رو میخونه برای من از...
-
ماه من غصه چرا؟؟
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1392 11:30
ماه من غصه چرا؟؟ آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد … یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ! و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهایمان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست … ماه من...
-
یادداشت صد و بیست و هفتم
شنبه 29 تیرماه سال 1392 00:28
سلام به همتون نمیدونم کسی هم هنوز اینجا رو میخونه اما من وبلاگ همتون رو میخونم خیلی وقته اینجا ننوشتم چیزی هم نداشتم برای نوشتن خیلی وقتا تصمیم گرفتم ببندمش ولی خوب.... 2 یا 3 هفته پیش اتفاق خیلی بدی برام افتاد که خدا خیلی خیلی بهم رحم کرد فکر کنم میخواست بهم بگه حواست هست که حواسم بهت هست؟ فرداشم ماجراش رو اینجا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 تیرماه سال 1392 09:25
همش در جوابِ گناهاتِ خودتم میدونی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 خردادماه سال 1392 23:24
14 خرداد تولده وبلاگم بود..... که البته هم یادم رفته بود هم سفر بودم هم بلاگ اسکای داشت آپدیت میشد...... یادتونه اسمش یک دختر تنها بود همون اسمو باید بزارم از اون موقع خیلی تنهاتره ......
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 خردادماه سال 1392 14:51
اگه کسی بهتون امید بسته نا امیدش نکنید......
-
چرت نوشت!!
یکشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1392 20:29
یه جوریم نمیدونم چه مرگمه یه چیزی جاش خالیه میشینم فکر میکنم .... نه، مشکلی نیس باید شکر کرد شرایط سخته ولی خوب باید ساخت اما آرامش نیست.....جای یه چیزی خالیه دارم یه جورایی مبارزه میکنم با خودم ،شاید این منِ گم شده خودشو پیدا کنه دارم کم میارم دیگه پیله ی پیچیده شده دورم داره تنگ تر میشه .... خفم میکنه .... دورم...
-
یادداشت صد و بیست و ششم
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1392 20:46
شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1392 اومدم از تولدم بنویسم که چه روز گندی بود ولی یکی از دوستام برام فوق العادش کرد.... اومدم بنویسم برای نوه ی خالم دعا کنید همش 2 ماهش نمیتونه نفس بکشه..... وقت نکردم برای هیچ کدوم... تا امروز وسط کار اس ام اس اومد : بچه فوت کرد.... میام مفصل مینویسم .... 2شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1392 اولین...
-
یادداشت صد و بیست و پنجم
یکشنبه 25 فروردینماه سال 1392 13:17
خوب این چند وقته خیلی غرغر کردم دیروز سرناهار که با همکارا بودیم به این نتیجه رسیدم که خیلی چیزا دارم که اطرافیانم در حسرتش هستن پس بهتره دیگه غر نزنم ..... کارم پر از استرسه ، پر از فشارِ عصبی .... این یک هفته دیگه طاقتمو برید .... ولی خوب باید خدا رو شکر کنم که خانواده و خونه ای دارم پر از آرامش حداقل میدونم برسم...
-
یادداشت صد و بیست و چهارم
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 20:19
کمتر از 14 روزِ دیگه 27 سالم میشه و اصلاً باورم نمیشه اینقدر تونستم زنده بمونم ... به همین علت هم اون بالا شد دهه ی سوم خیلی پیر شدم دیگه خیلیییییییییییییی.... اصلا هفته ی خوبی نبود اصلا..... این هفته همه خوشحال بودن که تعطیلن و ما ... 8 رو پشتِ سرهم سرکار بودیم دیگه حالم از در و دیوارِ شرکت به هم میخورد باورم نمیشه...
-
یادداشت صد و بیست و سوم
جمعه 9 فروردینماه سال 1392 12:09
روز 28 امِ اسفند بود و همه به فکر این بودیم که فردا که چهارشنبه سوری هست با این اوضاعِ بمب بارون چه جوری برگردیم خونه - کارِ ما تعطیلی نداره - یهو از طرف مدیریت ایمیل رسید که ساعت 14:30 دقیقه شیفت به پایان میرسد ...( شیفت تا 17 و یه سری هم تا 18 ) همه خوشحال بودیم که زود تعطیل میشیم، وسایلمو جمع کردم که بزارم تو کمد...
-
یادداشت صد و بیست و دومم
پنجشنبه 1 فروردینماه سال 1392 17:14
سال نو مبارک....... اصلاً خوب شروع نشده ......
-
یادداشت صد و بیست و یکم
سهشنبه 22 اسفندماه سال 1391 17:00
یه پیرمردِ هر روز صبح تو مترو ویفر میفروشه هرروز صبحم میگه باباجونم 2 تاش هزاره ... اینقده قیافش مهربونه دلم میسوزه آخه چرا تو این سن باید هنوز کار کنن همین بابای خودم مثلا... بخدا وقتِ استراحتِ اما خوب چرخِ زندگی نمیچرخه.... وقتی ازش خرید میکنی میگه پیر بشی باباجونم ... من زیاد ویفر نمیخورم وگرنه همشو هرروز میخریدم...
-
یادداشت صد و بیستم
یکشنبه 13 اسفندماه سال 1391 07:21
خیلی روزا نوشتم و پاک کردم..... من آدم غرغرویی نیستم ولی انگار این چند وقته خیلی غر زدم فقط بگم که روزا از قبل داره بهتر میگذره امیدوارم همین جوری بمونه
-
یادداشت صد و نوزدهم
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 12:31
من یه آدمِ پژمرده شدم ، خودم میدونم هیچی خوشحالم نمیکنه اصن دیگه یادم رفته خوشحالی ، خوشگذرونی، خنده چه شکلیه ************************************************ یه حسِ بدی دارم این روزا حسِ گم کردنِ یه چیزی ، یه کسی ، یه حسی.... نمیدونم چیه، نمیدونم کیه، نمیدونم کجاست..... ************************************* اوضاعِ...
-
یه سری آهنگ
پنجشنبه 5 بهمنماه سال 1391 11:05
این آلبوم رو دوست داشتم میخواستم بخرمش اما خوب پیداش نکردم مجبور به دانلود شدم آلبوم جدید کیان مقدم به نام عصرها به یاد تو اینم قش ن گه: آهنگ امین رستمی به نام بی هوا اینم غمگینه آهنگ مهدی یراحی به نام قاصدک اینم خوبه ، مالِ این سریال جدیدس ، این گروهم آهنگاشو دوست دارم: آهنگ گروه سون به نام زمانه ای بابا خودتون یه سر...
-
یادداشت صد و هجدهم
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 11:54
دارم فکر میکنم ، چقدر راحت آدما هر حرفی دارن ، هر توقعی دارن رو به طرفشون - حالا هرکی باشه، دوست ، پدر و مادر....-میگن من فقط سکوت میکنم و دوست دارم از نگاهم بفهمن - اونم که ..... من نمیتونم بگم هیچی ، چند وقته نمیتونم حتی بنویسم .... من چیکار کنم.....
-
یادداشت صد و هفدهم
پنجشنبه 30 آذرماه سال 1391 15:59
این روزها قبل از در زدن - بهترِ بگم شبا، میرسم خونه دیگه شبه - بغضمو میخورم اشکامو پاک میکنم یه لبخند میکشم رو لبم و...... در میزنم آخه مامانم از صبح منتظرِ منه نمیخوام ناراحتش کنم
-
یادداشت صد و شانزدهم
شنبه 18 آذرماه سال 1391 14:59
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA این روزا خسته ام پژمرده ام دلم یه هفته مرخصی میخواد که بزنم بیرون تو یه جنگل باشم فقط راه برم راهشم تموم نشه دلم تنگ شده برای نوشتن تو وبلاگم دلم تنگ شده برای کامنت گذاشتن تو وبلاگِ دوستام دلم تنگ شده برای باشگاه رفتنام برای بدوبدو کردنام برای شلوغ بازیای تو باشگاه دنبال...
-
موقتی
دوشنبه 13 آذرماه سال 1391 08:40
برای دوستم دعا کنید خیلی زیاد ..... همه ی درد کشیدناش امروز تموم شه سالم و شاد و پرانرژی مثلِ قبلناش بشه.... منم بهش احتیاج دارم خیلی زیاد.....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 آبانماه سال 1391 20:47
دوست دارم شماها برام حرف بزنید قسمتِ نظرات منتظرِ شماست
-
یادداشت صد و پانزدهم
یکشنبه 30 مهرماه سال 1391 15:28
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA خوب دوستای عزیزم ازتون معذرت میخوام که ناراحتتون کردم خوب آدم دلش میخواد یه وقتایی ناله کنه دیگه در این موارد هم همیشه یه آدمایی پیدا میشن که میگن : عه وا منم تنهام که بیا دوس شیم ای بابا..... سنمون هم دیگه از دوستی گذشته، والا ... یه آدمایی هم هستن که میگن: عه وا چرا شوعر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1391 07:02
خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست لحن بعضی ها، زمستونیه
-
یادداشت صد و چهاردهم
یکشنبه 16 مهرماه سال 1391 21:19
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA این پست مهمِ از این نظر که بدونم اینجا حداقل تنها نیستم میخوام یه ذره ناله کنم خوب چیکار کنم دارم میترکم ........ من تنهام ، تنها به معنای واقعی هر کسی بگه منم تنهام میزنم تو دهنشااااااااااااااااا من دخنریم که تو خانواده ای بزرگ شده که دختراش به اندازه ی انگشتای دست هم...
-
یادداشت صد و سیزدهم
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1391 23:20
کار به جاهای باریک رسید خیلی مختصر میگم دوستم به حراست شکایت کرد جوابِ تلفنها و اس ام اس های آقای محترم رو هم نداد مشاورِ مدیرعامل ساعاتِ ملاقات براش گذاشت تو روزی که روزِ کاری نبود گفت رفتم هیچ کس تو شرکت نبود حتی منشی آقاهه وقتی هم میخواست باهام صحبت کنه درو باز گذاشته بهم گفته هرچی بهت گفته بهم بگو گفتم : گفتی چه...