-
95.04.25
جمعه 25 تیرماه سال 1395 08:29
بدترین شب زندگیم یود خداااااا آخه چرا مامانم چه گناهی کرده آخه چرا این کایوسا تموم نمیشه زندگی چرا این شکلی شد .....
-
95.04.24
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1395 21:01
بدترین روزای زندگیم کی میخواید تموم شید؟؟؟؟
-
95.04.24
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1395 10:11
دارم فکر میکنم که مصیبت یک ساله زندگی ما فقط به خاطر مشکلات مالی هست اگه بابای منم موقع کار به تمام. رشوه هایی که بهش پیشنهاد شد پاسخ مثبت میداد یه بازنشستگی مرفه داشت یه پول زیادی موقع بازنشستگی میگرفت و محتاج کار بعد از بازنشستگی نمیشد اونشب تصادف نمیکرد و... اینا هیچی اگه مثل همه کشورهای دیگه پولی که حقش بود بهش...
-
95.04.24
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1395 09:52
تنهایی محض وقتی نمیخوای همرنگ جماعت باشی
-
95.04.20
دوشنبه 21 تیرماه سال 1395 09:55
اولین جایی که کارکردم حدود 25 سالم بود البته حدس میزنم اون موقع یه همکار داشتم 32 سالش بود و مجرد اون موقع میگفت دیگه به ازدواج فکر نمیکنم بودن و نبودن کسی برام مهم نیست و من که اوج هیجانات و احساساتم بود از رویاهام میگفتم اصلا باورم نمیشد کسی دلش نخواد کنارش یه همراه داشته باشه همیشه به من میگفت از 27 سالگی به فکر...
-
95.02.30
پنجشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1395 10:13
بابا دوباره دیشب حالش بد شد فکر کردم مثل همیشه است گرفتم خوابیدم و حالا صبح ..... باید هر چه سریعتر عمل بشه چقد لازم دارم کسی کنارم باشه بغلم کنه و من تو بغلش گریه کنم
-
94.12.11
سهشنبه 11 اسفندماه سال 1394 11:51
این سال نحس کی میخواد تموم شه
-
94.12.1
شنبه 1 اسفندماه سال 1394 20:25
هیچ جا و هیچ کس رو ندارم که حرفمو بزنم بهش آخرین جا همین جاست خیلی بده متهم بشی به کاری که همیشه متنفر بودی ازش طرفتم یه آدم زبون نفهمی باشه که همه حرفاشو حاشا میکنه خدای من اگه میخواید یه رابطه ای رو بهم بزنید تو رو خدا طرف مقابل رو له نکتید
-
94.01.29
شنبه 29 فروردینماه سال 1394 10:24
امسال اولین سالیه که هیچ ذوقی برای تولدم ندارم روز چهارشنبه سوری به تمام زندگیم گند خورد اتفاقی افتاده که نمیتونم سرمو بلند کنم یه شب خواب راحت ندارم همش اضطراب نمیدونم چیکار کنم یه روز که تعطیل میشم اینقد فکر و خیال میاد تو سرم که دیوونه میشم آرزوی مرگ دارم مرگ.........
-
93.11.16
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1393 15:12
امروز دکتر یه حرفی زد که..... گفت ما تو زندگی بیشتر از اینکه گرسنه جسمی باشیم گرسنه روحی هستیم عشق ، محبت ، آرامش و خیلی چیزای دیگه تو زندگیمون کم داریم و همه این چیزا رو میخوایم با غذا پر کنیم وقتی برای هر چیزی یه راهی باشه اصلا دنبال غدا نیستیم یه جعبه آرامش برای خودت درست کن و هر چیزی که آرومت میکنه بزار توش عروسک...
-
93.9.27
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1393 11:49
پارسال شب یلدا چقد بد بود.....
-
93.09.25
سهشنبه 25 آذرماه سال 1393 10:21
خسته شدم از خودخواهی آدما
-
93.09.24
دوشنبه 24 آذرماه سال 1393 21:36
وقتی 17 یا 18 سالم بود شایدم یه ذره بیشتر یه روز مامانم گفت : همسایه بالاییمون برای برادرش دنبال یه دختر درشت اندام میگشته بهش گفتم : دختر من فکر ازدواج نیست و در حقیقت تو دلش این بوده که یعنی چی لاغر باشه چاق باشه اینم شد ملاک و حالا بعد از 10 سال .... برو یه دکتر غدد یه ذره لاغر شو دوستای بابات چند نفرو میخواستن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 آبانماه سال 1393 21:46
دلم برای نوشتن تنگ شده یه آدم سرخورده ، ناامید ، بی هدف و چاق شدم که فقط روز رو به شب و شب رو به روز میرسونه
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1393 19:55
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1393 15:47
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 تیرماه سال 1393 14:23
من خواستم از ته دل با گریه با التماس دیگه کرم خودشه....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1393 16:11
دلم بچه میخواد بزرگ شدنشو ببینم لمسش کنم خنده هاشو گریه هاشو.....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1393 16:11
دلم بچه میخواد بزرگ شدنشو ببینم لمسش کنم خنده هاشو گریه هاشو.....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1393 14:04
دلم یه بسته مدادرنگی میخواد
-
سر به مهر
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1393 09:54
دیشب چند دقیقه ای از فیلم سر به مهر رو سر شام دیدم ( دیگه وقت هیچی ندارم ) یه دخترس داره وبلاگ مینویسه یاده خودم افتادم وبلاگ نویسو اینا دیدم که همه با هم قرار وبلاگی گذاشتن و همه همدیگرو به اسم وبلاگشو میشناختن دورانی داشت تولد وبلاگم نزدیک ولی یادم نمیاد چند سالش میشه خودم که دیگه پیر شدم 28 سالم شد یه آدم مزخرف...
-
:دی
جمعه 15 فروردینماه سال 1393 08:43
گروه خونی B صاحبان گروه خونی B افرادی رک گو ، با اراده و جسور هستند. خیلی صریح و جدی حرف میزنند ، اما ساده عمل میکنند و از پرده پوشی ، زبان بازی و این دست ، آن دست کردن ، خوششان نمیآید و همین صفات باعث میشود تا اشخاص زود رنج ، کم ظرفیت و احساساتی نتوانند با آنها کنار بیایند. این گروه اکثرا و اغلب از حیث درونی کامل...
-
.140
سهشنبه 1 بهمنماه سال 1392 21:25
وقتی بهترین اتفاق ممکن تو جمع همکارات برای تو میفته و تو هر چی گوشیتو میگردی که یکی رو پیدا کنی بهش خبر بدی اما نیست.... به من نگید امید داشته باش درست میشه که ندارم که نمیشه خدا داره منو یادش میره ....
-
.139
یکشنبه 8 دیماه سال 1392 18:37
فکر میکردم همه چی تموم شده خدا منو یادش اومده و بهم میگه نگران نباش همه چی تموم شد اینم نتیجه ی همه کارات اما 1 هفته هم طول نکشید همه چی بدتر از قبلِ شده کار زندگی همه چی ..... همه چی همه چی همه چی یه روزنه کوچیکم نمیبینم ......
-
یادداشت صد و سی و هشتم
پنجشنبه 30 آبانماه سال 1392 12:22
بوسیدن روی ماه رو میبینم دلم برای ماذربزرگم تنگ شد..... یه عالمه اشک ریختم خدا چرا اینقدر زود بردش بهش نیاز دارم اگه بود میرفتم پیشش میموندم هیچ جا نمیرفتم آرومم میکرد باز نمیخوام برم کلاس شاید رفتم امام زاده صالح تا حالا نرفتم شاید آرومم کرد.....
-
یادداشت صد و سی و هفتم
پنجشنبه 23 آبانماه سال 1392 22:23
امروز عاشوراست و من نمیدونم باید چیکار کنم تو این همه سال نه جایی داشتیم بریم نه کار خاصی میکردیم شاید بهتر بود امروزم مثل دیروز میرفتم سرکار اونجا اندازه یه دنیا کار دارم شاید ثوابم داشت خونه نمیموندم و گناه نمیکردم.... خیلی وقتا فکر میکنم آدم خوبیم یا بد ، کاش یکی بهم میگفت.... -چند خط بالا رو ظهر نوشتم و الان دیگه...
-
یادداشت صد و سی و ششم
جمعه 10 آبانماه سال 1392 13:55
از دلشوره الان متنفرممممممممم حالا خوبه سرکارم وگرنه دیوونه شده بودم خدایا کمک
-
یادداشت صد و سی و پنجم
سهشنبه 7 آبانماه سال 1392 19:14
بغض کردم اشکام حلقه زد تو چشمام دوست ندارم کسی اشکامو ببینه سرمو میندازم پایین از بین 50 نفر رد میشم میرم اتاق استراحت خدا خدا میکنم کسی اونجا نباشه چراغاشو خاموش میکنم و میزنم زیر گریه صدای گریم که بلند میشه یکی درو باز میکنه میاد تو رومو برمیگردونم اشکامو پاک میکنم سرمو میندازم پایین و میرم بیرون میرم سمت دستشویی...
-
یادداشت صد و سی و چهارم
یکشنبه 5 آبانماه سال 1392 22:48
خواستگار جمعه اینکه همیشه دلشوره داشته بدیش اینه که با این یکی بابا و مامان خیلی موافقن مثل اینکه اما خوب من نباید شوهر کنم ن با یددددد مهدیه اینو باید بفهمی فردا باید مرخصی جور کنم برای جمعه که یه وقت دیر نرسم آخه امروز 2 بار زنگیدن که کی برسیم خدمتتون مامانم گفته ببین کی وقت داری من دوست ندارم بیان خوب :((...
-
یادداشت صد و سی و سوم
شنبه 20 مهرماه سال 1392 22:41
خوب یه سلامِ شاد و پر از انرژی به چند تا دوست انگشت شماری که هنوز منو میخونن تشکر میکنم ازشون البته با اینکه خیلی خیلی خوابم میاد ولی خوب گفتم اینقدر این دوستام از من بد خوندن کلن ازم ناامید شدن اومدم بگم روزه یه عالمه خندیدم یه عالمه حالم خوبه نمیدونم برای چیه برای کارمه که تغییرات داشته برای خودمه که سعی میکنم...