-
یادداشت شصت و پنجم
دوشنبه 24 مردادماه سال 1390 22:35
امشب هم سالگرد ازدواج پدر و مادر گلمههههههههههه بعد از ۲۶ سال هنوز بابا شوق و ذوق داره برای تهیه هدیه و شیرینی کاش زندگیه آینده ما هم اینقدر پر محبت باشه
-
یادداشت شصت و چهارم
شنبه 22 مردادماه سال 1390 22:28
یه شب فوق العاده!!! ۱۹ مرداد تولد بهترین بابای دنیا یعنی باباییه خودم بود از اول هفته هی به خودم یادآوری میکردم که یادم نره تبریک بگم یه ذره هم بابایی حساسه خوب دیگه منم حساسم شاید به خودش رفتم چهارشنبه و پنج شنبه همش بیرون بودم و تاریخ گوشیم هم یه روز عقبه پنج شنبه یهو در حین خرید گوشی رو نگاه کردم دیدم ای وای ۱۹ امه...
-
پرواز کن تا آرزو
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 22:15
این شعر رو یه نفر دیروز برام ایمیل کرده نمیدونم ایمیلم رو از کجا آورده اما شعرش خیلی قشنگهههههههههه بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن، تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی، از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن، خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید، پرواز کن تا آرزو، زنجیر...
-
یادداشت شصت و سوم
چهارشنبه 5 مردادماه سال 1390 19:28
آخه این انصافه اینهمه لحظه شماری کردم برای مسابقات حالا وقتی برگزار میشه که نمیتونم برم پام هم درد میکنه یادداشت بالا رو که نوشتم ساعت ۱۲:۵۰ بود و ساعت ۱۶:۱۰ یهو از آموزشگاه زنگ زدن که کلاس فردا کنسل شده واییییییییییییییی میتونم برم مسابقههههههههههههه خدا جون متشکرمممممممممممممممم
-
به داد سکوت هم برسید!!
دوشنبه 27 تیرماه سال 1390 23:29
هیچ کس به ســــــــکوت آدما نمی رسه؛ همه منتظر می شینن که به دادشـــــــون برسن!
-
نفرت
سهشنبه 21 تیرماه سال 1390 00:30
نفرت ؛ گاه کلمه میشود ... بر کاغذ جاری ، گاه اشک میشود ... بر صورت جاری ، گاه سیل میشود ... بر زمین جاری ، گاه سکوت میشود پیش از آنکه حرف شود ؛ بغض شود ، موج شود ، جریان یابد و زندگی را جاری کند ...
-
سکوت
شنبه 11 تیرماه سال 1390 20:44
گاهی سکوت طولانی مفهوم رضایت نیست ، آغاز ناباورانه یک پایان است ! من غرق سکوت ، مبهوت این پایانم . . . تو حتی آغاز این پایان را هم حس نکرده ای
-
درد ِ دل
جمعه 27 خردادماه سال 1390 12:52
درد ِ دل.....کـه می کنــی ... ضعـف هـایـت، دردهـایــت را ... ...... می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد ... تیــز کننــد ... تیــغ کننــد ... و بــزننـد بـه ....روحـت....
-
شب آرزوها
پنجشنبه 19 خردادماه سال 1390 14:52
دستهایم به آرزوهایم نرسید،آنها بسیار دورند... اما درخت سبز صبرم می گوید: امیدی هست...دعایی هست...خدایی هست . " شب آرزوها " شبی که خدا بی حساب می بخشد .
-
♥تولد وبلاگم♥
شنبه 14 خردادماه سال 1390 00:37
وبلاگم یک ساله شد نمیخوام از گذشته بگم گفتنش چیز رو عوض نمیکنه ولی یه چیزو میدونم مهدیه طی این یه سال یه تغییر عظیم داشته روابطش ، علایقش ، افکارش ، باورهاش و.... میتونم بگم همش تحت تاثیر همین وبلاگ بوده مطمئننا خوب نبوده همه اون مهدیه رو بیشتر دوست داشتن دوستاش ، خانوادش ، خودش و حتی فکر کنم خدا! میتونم یه خط بکش رو...
-
یادداشت شصت و دوم
جمعه 6 خردادماه سال 1390 13:34
هفته پیش با مامانی رفته بودیم بیرون ، میخواستیم از خیابون رد شیم که ... یهو مامانی دست منو محکم گرفت اول گرمای دستش یه حس خوبی بهم داد اما حتی یه ثانیه هم نشد که یه اضطرابی همه وجودمو گرفت حس کردم مادری که همه امید من بود حالا من شدم براش همه امیدش سخت بود ، یه آن بغض کرده بودم یه چیزی روی شونم سنگینی کرد : مسئولیت...
-
♥روز مادر مبارک♥
دوشنبه 2 خردادماه سال 1390 23:08
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو٬صبوری روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو٬دلواپسی روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو٬بیداری روز مادر یعنی مرور ۹ ماه خاطرات در او زنده بودن و با او تپیدن روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد روز مادر یعنی بهانه در...
-
ای کاش...
دوشنبه 2 خردادماه سال 1390 00:15
گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود... گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود.... گاهــــــــــی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد.... گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند، خسته میشود.... گاهـــــــی دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد.... ... گاهــــــــی آرزو میکنم ای...
-
من توام تو من!!!!
جمعه 23 اردیبهشتماه سال 1390 22:16
گفتم خدایا از همه دلگیرم ، گفت:حتی از من؟ گفتم:خدایا دلم را ربودند ، گفت:پیش از من؟ گفتم:خدایا چقدر دوری ، گفت:تو یا من؟ گفتم خدایا تنهاترینم ، گفت:پس من؟ گفتم خدایا کمک خواستم ، گفت:از غیر من؟ گفتم خدایا دوستت دارم ، گفت:بیش از من؟ گفتم خدایا انقدر نگو من ، گفت:من توام تو من!!!!
-
یادداشت شصت و یکم
جمعه 23 اردیبهشتماه سال 1390 19:02
یه یادداشت نوشتم هر روز یه چیزی بهش اضافه میکنم معلوم نشد بالاخره یادداشته منه یا یادداشت دیگران وای چقدر این یادداشتهای من زیاد شده ها بگذریم یه چند وقتیه یادداشت جدید نذاشتم نه به اون وقتا که دقیقه ای یادداشت میذاشتم نه به الان راستش اینه که مینویسم اما پاکشون میکنم فکر کنم این اسم وبلاگ روی روحیه خودم هم تآثیر...
-
زندگی
یکشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1390 18:15
زندگی را می توان درغنچه ها تفسیر کرد با نگاه سبز باران عشق را تعبیر کرد زندگی را پر ز احساس کبو ترها نمود کینه را با نگاه ساده ای زنجیر کرد همچو شبنم چشم را درچشم شقایقها گشود طرح یک لبخند را بر برگ گل تصویر کرد زندگی را می توان در خلوت هر صبحدم با وضوئی با دعایی با خدا تقدیر کرد کاش میشد لحظه ها را قاب کرد روزهای...
-
♥یاداشت شصتم♥
جمعه 2 اردیبهشتماه سال 1390 00:34
یک روز قبل ۱۳۹۰/۱/۳۱ آخرین روز از اولین ماه اولین فصل اولین سال دهه نود و آخرین روز از بیست و چهار سالگیه منه فردا با شروع دومین ماه اولین فصل اولین سال دهه نود منم وارد بیست و پنج سالگی میشم بعله فردا تولدمه اول اردیبهشت من زاده ی اولین روز از دومین ماه سالم من عاشق این ماهم یک روز بعد اینم از کیک تولدم جای همتون...
-
یادداشت پنجاه و نهم
جمعه 26 فروردینماه سال 1390 22:46
امشب که داشت سریال ستایشو پخش میکرد برام عجیب بود که ستایش چجوری داره با تعجب از سونوگرافی برای مامانش تعریف میکنه به مامانی گفتم مگه چند وقته پیشه که داره اینجوری تعریف میکنه گفتم احتمالا شما هم همون موقع ها منو حامله بودی ؟؟ مگه سونو گرافی نرفتی ؟؟ یه ذره منو نگاه کرد گفت نهههههههه من : نع برای چی ؟؟یعنی نمیدونستی...
-
کلامی زیبا از یک وبلاگ
سهشنبه 16 فروردینماه سال 1390 13:00
خداحافظی کردن از زن ها _ چه برای یک ساعت، چه برای همیشه _ ظرافت می خواهد بلدی می خواهد زن ها به نحوه ی جدا شدن حساسند به آخرین تصویری که از شما در ذهن دارند ... برگرفته از وبلاگ: ازدواج نوشت
-
♥عیدتون مبارک♥
شنبه 28 اسفندماه سال 1389 18:52
پیام نوروز این است:دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از آن شما نیست پروردگارا سال اول دهه نود را سال دلجویی از مایی قرار بده که یک دهه تاوان چیزهایی را دادیم که در به وجود آمدنشان دخالتی نداشتیم آمیــــن...
-
یادداشت پنجاه و هشتم
پنجشنبه 26 اسفندماه سال 1389 11:02
دیشب چهارشنبه سوری بود اما چهارشنبه سوری در خانواده ی ما برعکسه همه خانواده ها بچه هاشونو از ترقه بازی نهی میکنن اما تو خانواده ما این ما هستیم که بزرگ خانواده یعنی پدر رو باید از ترقه بازی نهی کنیم هر سال مدلهای جدید رو این بابایی امتحان میکنه اینم ترقهای دیشبی تو این شب عیدی یه اتفاق جالب هم افتاده جالب که نه...
-
یادداشت پنجاه و هفتم
چهارشنبه 18 اسفندماه سال 1389 18:20
بالاخره این چند روز پر استرس تموم شد و ما به جمع مهندسین بیکار پیوستیم ممنونم از همه کسایی که برام دعا کردن خوب پیش رفت اما میتونست از این بهتر باشه حالا بازم خدا رو شکر که بعد از یک سال بالاخره این ماجرای پایان نامه من تموم شد حالا مامانی التیماتوم داده که تا اتاقتو تمیز نکنی حق نداری بری بیرون برای خرید خوب چیکار...
-
یادداشت پنجاه و ششم
جمعه 13 اسفندماه سال 1389 01:46
خودم عاشق وبلاگم شدم همه شو مدیون یه دوست عزیزم که امیدوارم شاد و سلامت باشه بعد از سه روز رفت و آمد بین تهران و قم و امضا گرفتن از این استاد و اون استاد بالاخره روز دفاعم و استاد داورم مشخص شد قبل از رفتن دانشگاه از همه اطرافیان خواستم برام دعا کنم استاد داورم استاد فلانی نباشه وقتی فرممو از آموزش گرفتم دقیقا استاد...
-
حرف دلم!
چهارشنبه 11 اسفندماه سال 1389 10:44
چه تلخ است ترس از وابستگی به چیزی که می دانی روزی به پایان می رسد
-
یادداشت پنجاه و پنجم
یکشنبه 8 اسفندماه سال 1389 22:13
وقتی مجبور میشی یه چند وقتی رو بیشتر از قبل در خدمت خانواده باشی چند مزیت داره فکر کنم از نظر مامانی بهترین مزیت اینه که تو رو به یه آشپز ماهر تبدیل کنه **************************************************** من امروز یه استفاده ای از اینترنت کردم که هیچ کس فکر نکنم همچین استفاده ای کرده باشه!! یادم رفته بود چجوری بندای...
-
♥حس زندگی♥
جمعه 6 اسفندماه سال 1389 11:50
-
افسانه بود، عمری که گذشت !!
جمعه 6 اسفندماه سال 1389 11:04
ساعت ها راه می روم... روی ریل های گذشته ام... برای همه ی روزهای رفته ی عمرم شمعی روشن می کنم... برای گاهی لبخند اش ... ... بغض اش گریه اش بی رحمی هایش یادآوری میکنم من، همه شان را چند شمع روشن کردم؟؟؟ نمی دانم!!! انگار این راه، تمام نمی شود هر چه میروم... تنها صدایی که می شنوم این است: افسانه بود، عمری که گذشت !!
-
؟؟؟
پنجشنبه 5 اسفندماه سال 1389 19:05
از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟ گفت: "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند، عاشقشان باشد" "بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند اما نمی دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند..."
-
زندگی
دوشنبه 2 اسفندماه سال 1389 18:28
زندگی تفسیر سه کلمه است : خندیدن .... بخشیدن .... و فراموش کردن ....پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن.
-
رسم زندگی چنین است !!!!!!!
دوشنبه 2 اسفندماه سال 1389 15:09
فلانی...؟...می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است !!!!!!! می آ یند....... می مانند ....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی .......و تو تنها می مانی ....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟