-
یادداشت نود و پنجم
یکشنبه 16 بهمنماه سال 1390 20:12
امروز یکی از دوستام اس ام اس داده : نیستی خانوم خانوما ، ازدواج کردی ؟ من :
-
آرزو کنید !!
یکشنبه 9 بهمنماه سال 1390 15:52
روزی انسان از پروردگار پرسید : خـدایا اگر همه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟! پروردگار خندید و گفت : شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرد...! به قول ۱ دوست : هر چی میخوای از خدا بخواه....
-
خدای من
جمعه 7 بهمنماه سال 1390 15:49
خدایا خسته ام شانه های صبورت را به من قرض میدهی؟ از تو که پنهان نیست... اینجا روی زمین چیزی یا کسی به من آرامش نمیدهد مطمئنم که شانه هایت آرامش میدهد ... خدای من مهربان من تنها پناه و تکیه گاه من ......................
-
یادداشت نود و چهارم
جمعه 7 بهمنماه سال 1390 15:30
از خودم متنفرم ... از زندگیی که برای خودم ساختم ، متنفرم ... اینجا هم نمیتونم حرفامو بگم . . . حالم خوب نیست ، اصلا .. از هدفم از کلاسام به شدت عقب افتادم نمیدونم چیکار کنم ..... . . . بد اخلاق بودم ، بد اخلاق تر شدم . . . ازم توضیح نخواید لطفا دوستی ها کمرنگ، بی کسی ها پیداست... راست گفتی سهراب ! آدم اینجا تنهاست......
-
ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ؟
سهشنبه 27 دیماه سال 1390 13:15
ﺳﺎﯾﻪ ﺭﻓﺘﻨﯿﺴﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺭﻓﺘﻨﯿﺴﺖ ﻣﺴﺘﯽ ﺭﻓﺘﻨﯿﺴﺖ ﻋﺸﻖ ﺭﻓﺘﻨﯿﺘﺴﺖ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺭﻓﺘﻨﯿﺴﺖ ﭘﺲ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ؟ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﻮﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻧﯿﻤﻪ ﮔﻤﺸﺪﻩ ، ﺻﺪ ﻧﯿﻤﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﺨﺮﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺁﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﻦ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﻗﺪﻣﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻋﺸﻘﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ
-
یادداشت نود و سوم
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 12:32
وای خدای من این روزا از تک تک شرکتایی که فرم پر کرده بودم ، تماس میگیرن و من عذرخواهی میکنم که نمیتونم همکاری کنم !! خدای من اشتباه نباشه راهی که دارم میرم ..... به هدفم برسم ...
-
یادداشت نود و دوم
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 20:37
این روزا دلم بدجوری برای مامانم میسوزه فکر میکنم خیلی تنهاست ، تصمیم گرفته دیگه درباره هیچی اظهار نظر نکنه میگه دیگه به هیچ کدومتون هیچی نمیگم هر روز پا میشه خونه رو مرتب میکنه ، ناهار درست میکنه ، منتظر ما میشه ، تا بیایم باهاش صحبت کنیم ، تعریف کنیم مجبورش میکنم صحبت کنه ، تعریف کنه اما هیچی نمیگه ، سکوت میدونم...
-
یادداشت نود و یکم
شنبه 17 دیماه سال 1390 23:20
بعد از اینکه از کارم استعفا دادم کلی همه بهم غر زدن که کار پیدا میکردی بعد میومدی بیرون اما به همشون گفتم: همونجوری که 1 هفته به کوب گشتم و کار پیدا کردم ، پس بازم میتونم از فرداش دوباره شروع کردم به گشتن تو روزنامه ها اما این دفعه فقط دنبال کارایی میگشتم که نزدیک خونمون باشه،حالا هر کاری !! آخه به همه گفتم راهش دور...
-
یادداشت نودم !!
پنجشنبه 15 دیماه سال 1390 21:55
دو روز بدون اینترنت عین معتادا بودماااااااااااااا ... حالا کاری هم نداشتما اما اعتیاده دیگه
-
یادداشت هشتاد و نهم
یکشنبه 4 دیماه سال 1390 22:38
اصلا یادم نمیاد چجوری گذشت این 3 ماهه یادم نمیاد کی خوشم میومد کی بدم میومد اما از یه جایی روزا مثل هم شد گفتم خوب نباید اینجوری باشه ... این ماه به خودم اومدم دیدم من چی خوندم چقدر وقت گذاشتم و حالا کجام؟؟!! هر روز به خودم نگاه میکرم 2 ساعت راه رو تحمل میکردم میرفتم میرسیدم به جاییکه فکر میکردم اگه نباشم هم کارا به...
-
یادداشت هشتاد و هشتم
پنجشنبه 1 دیماه سال 1390 14:07
شب یلدای بسیار خوبی بود بسی خوش گذشت .... بگذریم بعد از کلی کشمکشهای درونی و مخالفتها دیروز تسویه حساب کردم و تموم بگذریم با چشم گریون و قلب شکسته اومدم بیرون مینویسم ماجرا شو دارم یه کتاب میخونم به نام میهمانی خداحافظی ( شیدا اعتماد ) داستان یه وبلاگ نویسه منکه دوسش دارم دوس دارم برای یادداشتاش نظر بزار
-
یادداشت نگاره !!
شنبه 26 آذرماه سال 1390 20:18
مشاغل کاذب مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد با خوشحالی به میزان زیادی تولید می کرد رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود بنابر این بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود،...
-
یادداشت هشتاد و هفتم
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 21:36
من نیاز به کمک فکری دارم یکی که تمام شرایط منو بدونه موقعیت منو بدونه همه اون چیزایی که من از محیط کار الانم میدونم بدونه بدونه من چی میخوام همه فکرایی که تو ذهنم میچرخه رو بدونه و کمکم کنه کلا تو مغز من باشه و کمک کنه ... که پیدا نمیشه دارم از فشار عصبی میمیرم ......
-
یادداشت هشتاد و ششم
سهشنبه 22 آذرماه سال 1390 15:21
ا ول یادداشت قبلی رو بخونید لطفا وای که دیشب چه خوشحال بودمااااااااااا دیشب چیه دیروز همین موقع هم این شکلی بودم من الان این شکلیم سر کار هم هستم اومدم به شرکته زنگ زدم ببینم آدرسشون عوض نشده برم دوباره برای مصاحبه پسره گوشی رو برداشته میگه نیرو گرفته شده شدم این شکلیییییییییییی ریختم به هم همکارم دوباره زنگ زده ( آخه...
-
یادداشت هشتاد و پنجم
دوشنبه 21 آذرماه سال 1390 22:14
یه خبر جالب !!! گفته بودم هنوزم دنبال کار میگردم امروز که مدیر به طرف کارخونه رفت ، منم رفتم سراغ نیازمندیهای روزنامه یه آگهی زده بود که فکر کردم به دردم بخوره زنگ زدم وقتی گوشی برداشته شد ، صدای آشنایی گفت : ... بفرمایید من .... ( این یادداشت رو بخونید ) همه خاطرا اون روز اومد جلوی چشمم حالا همکارم میگه برو و این...
-
یاداشت هشتاد و چهارم
سهشنبه 15 آذرماه سال 1390 21:28
بعد از 25 سال اولین سال بود که تاسوعا و عاشورا محله قدیمی نبودیم تا مامان بزرگ و آقا زنده بودن خونه اونا بودیم تا پارسال هم که خاله اون محل بود امسال هممون سر درگم بودیم نمیدونستیم چه کنیم .... حالا که شب شده فکر میکنم این روز رو از دست دادم نمیدونم شایدم اینقدر گناهکارم که....
-
یادداشت هشتاد و سوم
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1390 18:27
فکر میکنم تمام روزام داره تو ترافیک و اتوبوس و مترو و از همه مهمتر کاری که در حد من نیست تلف میشه دوباره در جستجوی کار..... با یک عالمه ایده برای کار اما بدون سرمایه...
-
زیباترین قسم
یکشنبه 29 آبانماه سال 1390 22:13
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز . سهراب
-
یادداشت هشتاد و دوم
شنبه 21 آبانماه سال 1390 22:23
امروز بعد از کار رفتم پیش یکی از دوستام میخواستم هر چه سریعتر به خونه برسم تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم یه تاکسی از چند کیلومتری هی چراغ زد یهو جلوی پام ترمز کرد شیشه رو داد پایین گفت کجا میرید گفتم متروی .... گفت بیا بالا دودل بودم اما میخواستم سریع برسم سوار شدم اومدم در عقبو باز کنم گفت نه بیا جلو منم رفتم گفت...
-
یادداشت هشتاد و یکم
پنجشنبه 19 آبانماه سال 1390 16:50
دیشب ما رو شمردن !!!! . . . اینم یه عکس از برف 2 شب پیش ..... چقدر سرد بوووووووووود همیشه فکر میکردم قدم زدن تو هوای بارونی لذت بخشه اما این چند روزه اینقدر بارون اومد بارونی که نمیشد بدون چتر رفت زیرش ( به اندازه تمام عمرم از چتر استفاده کردم ) که تازه فهمیدم قدم زدن تو هوای برفی چه لذتی داره . . . هوا تاریک شده باشه...
-
یادداشت هشتادم
یکشنبه 15 آبانماه سال 1390 22:14
وقتی مادر بزرگه راه میره و شعر میخونه چیستان میگه مهربونه همه خونش جمع میشن و با هم دور سفره میشینن من فقط بغض میکنم و گریه خوب دلم برای مامان بزرگم تنگ شده که برام شعر بخونه داستان بگه و چیستان وقتی تازه بهش احتیاج داشتم ما رو گذاشت و رفت دلم برای جمعه ها که همه دور هم جمع میشدیم خونه مامان بزرگ تنگ شده سالگردش...
-
یادداشت هفتاد و نهم
سهشنبه 26 مهرماه سال 1390 22:29
همون روز که برای مصاحبه این کار رفته بودم به یک شرکت دیگه هم سر زدم که مرتبط با رشته ام بود من حدوداْ ساعت یک بعد از ظهر به اون شرکت رسیدم و روز دومی بود که اگهی زده بودن هر کسی زنگ میزد خانم منشی میگفت که تا ساعت ۲ یک نفر را استخدام خواهیم کرد وقتی زنگ نزدن منم دیگه امیدی نداشتم الانم که یک هفته ای هست این شرکت میرم...
-
یادداشت هفتاد و هشتم
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1390 22:46
خیلی وقته میخوام بنویسم از روز دختر بگم از خیلی چیزای دیگه اما اینقدر بلاتکلیفم که اصلا ۱ ثانیه بعدم معلوم نیست یهو یه چیزی میشنوم .... اخلاقم ۱۸۰ درجه عوض میشه یا خوشحاله حوشحال یا ناراحته ناراحت جوری که هیچ کس جراْت نداره باهام حرف بزنه هر چی بگن جوابشونو میدم ... این دفعه اوضاع خیلی بحرانی بود چون جواب مامانی رو هم...
-
یادداشت هفتاد و هفتم
یکشنبه 3 مهرماه سال 1390 18:58
دارم از سر درد میمیرم ۱ هفته منو گذاشتن سره کار بخدا ۵شنبه ی ۲ هفته پیش رفتم یک شرکتی فرم پر کردم گفتن شنبه یا یکشنبه باهاتون تماس میگیریم منم شنبه امتحان داشتم ساعت ده و نیم شنبه ساعت هشت و نیم تماس گرفتن که امروز تشریف بیارید برای مصاحبه پدر بنده هم گفتم امروز میرسن خدمتتون میگم پدر من میگفتی فردا میاد خوب ... حالا...
-
یاداشت هفتاد و ششم
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1390 12:01
(طاقت بیار) فریدون آسرایی طاقت بیار طاقت بیار تو این روزهای انتظار طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شب های تار طاقت بیار رو قلب تو به دست تنهایی نده فانوس چشماتو ببند به این شب های غم زده روزهای خوبو جا نزار تو سختی های روزگار به خاطر منم شده طاقت بیار طاقت بیار *************************************** طاقت بیار تو این...
-
یادداشت هفتاد و پنجم
یکشنبه 27 شهریورماه سال 1390 22:13
داره گزارش سالگرد احمد شاه مسعود رو نشون میده اونم تو لندن بعد از ده سال سالن پر از جوونه و نکته مهم اینه که این جوونا لباسهایی به تن دارن که عکس احمد شاه مسعود روشه کلاههایی که روسرشونه متعلق به کشورشونه همونایی که هر افغانی به سر داره لباسهایی به تن دارن که هر افغانی به تن داره بازم اشاره میکنم ... اینجا لندنه
-
یادداشت هفتاد و چهارم
جمعه 25 شهریورماه سال 1390 13:38
دارم به ارشد در رشته تربیت بدنی فکر میکنم آخه منه مهندس اونم مهندس بیکار خوب ورزشکارم هست این مهندس نظری نداری؟؟ ********************************************************************** ارشد رو باید دولتی اونم روزانه بخونم ... باید به نصیحت یه دوست گوش کردم و میخواستم شروع کنم از پایه از همون اولین اصول ریاضی چون اگه...
-
یادداشت هفتاد و سوم
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 22:06
این چند روزه که مامانی نبود از صبح چند بار بهم زنگ میزد کجایی؟؟چیکار میکنی؟؟رفتی خرید چی خریدی؟؟با دوستاتی بهشون سلام برسون غذا چی پختی ؟؟.... دیشب که آخرای شب زنگ زد گفت ما فردا بر میگردیم گفتم خوب اگه برای ناهار میرسید یه زنگی بزن من ناهار براتون درست کنم حالا خودم ۱۰ تا ۱ کلاس داشتم وقت نبود که زنگم نزد ولی به هر...
-
یادداشت هفتاد و دوم
شنبه 19 شهریورماه سال 1390 18:27
من و بابایی سه روزی با هم تنهاییم و این یه اتفاقه مهمه میدونید چرا؟؟؟ . . . چون به قول مامانی ، من و بابایی مثل دو تا بچه پشت سر هم میباشیم تا آخرین لحظه که مامانی داشت خداحافظی میکرد در حال کل کل بودیم همدیگه رو خیلی دوست داریما منکه عاشقه باباییم .... اونو نمیدونم حالا تا حالا که به خیر گذشته ولی گردوندن خونه کار...
-
یادداشت هفتاد و یکم
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1390 20:51
چند وقته هر موضوع ناراحت کننده ای که پیش میاد و اوضاع روحیمو به هم میریزه به خودم میگم اول ببین چقدر مهمه بعد خودتو ناراحت کن اگه بتونم به خودم یاد بدم که موضوعات تو زندگی الویت دارن و باید وقت برای مسائل با اهمیت گذاشت اعصاب خودمو برای افراد و موضوعات با الویت پایین نخواهم گذاشت اون موقع است که شادی زندگی بیشتر میشه...