-
عادت کردم
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 02:02
عادت کردم که به همه چیز عادت کنم!!
-
گاه در اوج تمنا باید نخواست
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 01:26
گاه برای ساختن باید ویران کرد ، گاه برای داشتن باید گذشت و گاه در اوج تمنا باید نخواست
-
همیشه من بودم و من و تنهایی
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 01:09
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره
-
می ترسم
یکشنبه 28 آذرماه سال 1389 02:54
دستم را دراز می کنم و تکه ای از ابر بی باران امید را به زیر می آورم و در آسمان خیال رها می کنم تا شاید دوباره بر کویر خشکیده ی احساس ببارد و گلهاى عشق دوباره شکوفا شوند ، هر روز با این رویا دلخوشم اما ... اما می ترسم تند باد سرنوشت ابرهای رویاى مرا با خود ببرد و کویر احساسم همیشه کویر بماند .
-
آدمهای ساده را دوست دارم
یکشنبه 28 آذرماه سال 1389 02:41
آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد....
-
من ازهمهمیه داغ زمین بیزارم....
یکشنبه 28 آذرماه سال 1389 02:36
آری...تو راست میگویی.آسمان مال من است.پنجره,فکر,هوا,عشق,زمین مال من است!اما سهراب تو قضاوت کن،بر دل سنگ زمین جای من است؟من نمیدانم که چرا این مردم،دانه های دلشان پیدا نیست...صبر کن سهراب!قایقت جا دارد؟من هم ازهمهمیه داغ زمین بیزارم....
-
باران را دوست دارم
یکشنبه 28 آذرماه سال 1389 02:26
باران را دوست دارم حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها غیبت کند!
-
یادداشت چهل و هشتم
شنبه 27 آذرماه سال 1389 18:16
امروز مامانی رو مجبور کردم بیاد باشگاه ثبت نام کنه از فردا قرار با هم یه رشته جدید رو شروع کنیم البته من رشته ی خودمو ادامه میدم اینو با مامانی شروع میکنیم
-
دلیل داد زدن!!!
شنبه 27 آذرماه سال 1389 11:19
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم . استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف...
-
طاقت بیار
جمعه 26 آذرماه سال 1389 22:58
باز می کنم گره ها را با سر انگشتان صبر، دلِ بسته من، طاقت بیار
-
مثل بادبادک باش
جمعه 26 آذرماه سال 1389 22:56
مثل بادبادک باش با اینکه میدونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده ! ولی بازم تو آسمون میرقــــصه و میخنده....
-
گم شدم
جمعه 26 آذرماه سال 1389 16:49
آنقدر سکوت را نعره زدم که لال شدم آنقدر تنهایی را در آغوش کشیدم که بازوانم در هم فرو رفت و آنقدر در میان آشنایان غریب ماندم که گم شدم
-
یادداشت چهل و هفتم
سهشنبه 23 آذرماه سال 1389 19:01
امروز که از خونه اومدم بیرون بعد از هفته ها یه آسمونه آبی دیدم خدایا شکرت دوباره میشه تو این شهر نفس کشید!! ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ رفتم پیش ی آخ که اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم!! دوباره براش گل نرگس خریدم به نظرم گل بهترین هدیه ایه که میشه به یه نفر داد تمام زیباییهای دنیا توی گل خلاصه میشه زیبایی یه طرف این بوی گله...
-
یادداشت چهل و ششم
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 18:04
از باشگاه که اومدم بیرون آسمونو نگاه کردم دیدم هنوز فقط ابره گفتم خدایا پس کی بارون میاد کی ؟؟؟ رسیدم خونه دراز کشیده بودم رو تختم که حس کردم صدای باد میاد گفتم تو این اوضاع باد هم غنیمته خدایا شکرت اما نه مثل اینکه بوی نم هم میاد پنجره رو باز کردم دیدم بـــــــــــلــــــــــه بالاخره بارون اینجا هم رسید داد زدم...
-
؟؟؟
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 00:54
ثانیه ها زمانی شکست را معنا می کنند، که در گذشته هدفمندی را معنا نکرده باشند.
-
و فقط دوست خداست
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 00:43
کسی می گوید : سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر ، به بلندای عظیم ، به افق های پر از نور و امید و خودت خواهی یافت ، خانه ی دوست کجاست ؟ خانه ی دوست در آغوش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست خداست
-
در زمان ما خنده ارزان نیست
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 00:13
در زمان ما خنده ارزان نیست ـ خنده ی از ته دل ـ تا بخواهی پوزخند و زهرخند و ریش خند اما یک خنده ی پاک کاش می جستی قابش می کردی و به دیوار اتاقت می کوبیدی!!
-
یادداشت چهل و پنجم
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 18:30
اول اینکه آسمون امشب قرمز شده خدا کنه بباره یکمی نفس بکشیم خدا کنه.... ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ بعضی وقتا یه سکوتی تو خونه حکم فرما میشه که آدمو اذیت میکنه یه سکوتی که نشونه ی یه دلخوریه یه دلخوری که همه میدونن هست اما حرفی ازش نمیزنن حالا تو میدونی ریشش چیه از خدا میخوای کاش میتونستی درستش کنی نمیدونم شاید هنوز ارادم...
-
هیچ می دانی چرا..؟؟
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 11:41
هیچ می دانی چرا چون موج٬ در گریز از خویشتن٬ پیوسته می کاهم؟ -زان که بر این پرده تاریک٬ ... ... این خاموشی نزدیک٬ آنچه می خواهم نمی بینم٬ و آنچه می بینم نمی خواهم.
-
آنان که سوختند همه تنها بودند
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 11:19
دستت را به من بده از آتش بگذریم... آنان که سوختند همه تنها بودند
-
اگر به خانه ی من آمدی...
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 11:08
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم فروغ فرّخزاد
-
خدایا...
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 10:54
خدایا آلودگی آدمها از حد هشدارگذشته دنیا رو چند روز تعطیل نمیکنی ؟
-
مرور شیرین ترین خاطره ها هم تلخه !
جمعه 19 آذرماه سال 1389 19:24
وقتی امیدی به تکرار نباشه مرور شیرین ترین خاطره ها هم تلخه !
-
کسی از کسی نمی پرسد: از خانه ی دلت چه خبر؟!
جمعه 19 آذرماه سال 1389 11:56
آدم ها همه می پندارند که زنده اند. برای آنها تنها نشانه ی حیات، بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز
-
زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1389 19:39
زلال باش .... ، زلال باش .... ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست
-
یادداشت چهل و چهارم
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1389 12:37
دو هفته است صبحها که از خواب بیدار میشم اول پرده رو میزنم کنار از بین ساختمانها سرک میکشم تا شهرو ببینم ـ این تهرانم چه شهره بیخودی شده اولش که اومده بودیم اینجا فقط درخت و باغ بود حالا همش ساختمون ببینم بالاخره این آسمون یه ذره آبی میشه میتونم کوهها رو ببینم اما نه نمیشه حالا این چند روزه صبحها حوبه فکر میکنی این...
-
بگیرش!!
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1389 12:12
-
علاج تمام دردها!!
سهشنبه 16 آذرماه سال 1389 23:35
برای تمام دردها دو علاج وجود دارد : گذر زمان و سکوت
-
شاید روزی من هم، ...خدا رو لمس کنم!!
جمعه 12 آذرماه سال 1389 23:19
شاید روزی من هم، سکوت رو یاد بگیرم آرامش رو درک کنم عشق رو بفهمم و ... ... خدا رو لمس کنم.
-
خوب بود!!
جمعه 12 آذرماه سال 1389 11:51
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود