-
1398.05.18
شنبه 19 مردادماه سال 1398 00:18
" عشق " هر جی فکر میکنم، عاشق نشدم، عشق ندارم... زندگی بدون عشق بی معناست؟ حسن آقامیری تو یه گفتارش میگفت حتی شده عاشق یه سنگ باشید.... و جرا من پیداش نمیکنم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1398 01:11
امشب کسی باهام حرف نزد....
-
97.8.11
جمعه 11 آبانماه سال 1397 11:17
وقتی با شهره و امین شمال بودیم. شهره یه جمله ای گفت که قبل تر دکتر هم بهم گفته بود: " در دل هر امپراطوری ای که هستی ، امپراتوری خودت رو داشته باش" فکر میکنم باید به امپراتوریم فکر کنم ....
-
97.8.3
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1397 20:33
دوست میدونید کیه؟ برای اینکه پیدات کنه شماره ی محل کارتو پیدا میکنه
-
97.8.2
چهارشنبه 2 آبانماه سال 1397 23:29
اینجا مثل یه دوست قدیمیه که همه ی زندگیتو میدونه برام جالبه از وقتی که این وبلاگ رو زدم بعضی از دغدغه هام هنوز تغییری نکرده اینجا شاید مثل یه صندوقچه ی قدیمیه ی که یه عالمه خاک روش نشسته، افتاده ته انباری، یه عالمه وسیله ی کهنه هم افتاده روش یهو که از همه ی دنیا کنده میشی یادش میفتی، میای ته انبار دنبالش میگردی خاک و...
-
96.11.06
شنبه 7 بهمنماه سال 1396 17:07
ذهن انسان بی نهایت قدرتمند هست و دقیقا چیزی رو به عنوان خروجی میده که به عنوان ورودی دریافت کرده باشه. از زمانی که این موضوع رو درک کردم، از افکارم میترسم ، از اینکه چی دارم واردش میکنم ، چی دارم تجسم میکنم ،وقتی یه موضوعاتی تو ذهنت وول میخوره همونا ، بله دقیقا همونا شاید عینیت پیدا کنن ، اینجاهاش ترسناک شد. خب شاید...
-
96.10.25
دوشنبه 25 دیماه سال 1396 11:31
بیشترین ناراحتی من از بابام ، سر رفتاراش با مامانه یه بار شهره بهم گفت : مگه میدونی عشق یعنی چی؟ مامانت به خاطر دوست داشتن باباته ک تحمل میکنه راست میگه خیلی وقتا مامان میگه اگه بگو و مگوت با بابات به خاطر منه ، من راضی نیستم کتاب " ما تمامش میکنیم " وای الان یادم اومد دختره هم از باباش متنفر بود.....به خاطر...
-
96.10.25
دوشنبه 25 دیماه سال 1396 11:15
یه چیزی ک یاد گرفتم اینه که خودم رو بزارم جای دیگران و بعد ببینم واقعا رفتار من تو اون لحظه چه شکلیه؟ بیشترین درگیری های من همیشه با پدرم بوده و ازاولین جلسه های مشاورم ، بهم گفته شد ک پدر اولین جنس مخالف زندگی هر دختریه تا روابطت باهاش درست نشه ، با هر جنس مخالفی مشکل خواهی داشت وقتی با محبثی با نام سایه آشنا شدم ،...
-
96.10.24
یکشنبه 24 دیماه سال 1396 21:24
آرزوی مرگشو میکنم شب دومه! چقدر به زندگی خوب بعد از مرگش فکر میکنم همین جوری ک همیشه فکر میکردم یه اتفاق بزرگی میفته و زندگیمون از روتین در میاد و دو ساله زندگیمون رو جهنم کرده....
-
95.11.18
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1395 15:01
هرروز که دارم پیاده یا با اتوبوس این ور و اون ور میرم یاد این صحبت آقای عابری میفتم که ببین چند تومنی هستی الان که پول تاکسی سه تومنی رو نمیدی یعنی ارزشت همون سه تومنه!!!! نمیخوام اینجوری باشه
-
95.10.01
چهارشنبه 1 دیماه سال 1395 14:35
هرروزبهتروبهتروبهتر هرروزعالیتروعالیتروعالیتر خدایااااااااشکرت ازکارماستعفادادم
-
95.08.08
شنبه 8 آبانماه سال 1395 10:08
دیشب چیز خیلی جالبی از همکارم شنیدم اینکه اخلاقم عوض شده و اینقد خوشحال و پرانرژی هستم پشت سرم گفتن دوست پسر جدید پیدا کرده من از همه جنس مذکر بریدم بابا بهترینش برادرمه خوش به حال همراهش امیدوارم بهترینها نصیبش بشه کاش یکی مثلش پیدا میشه ولی به این ایمان آوردم که تکه اصلا تو دنیا ازش نساختن پریشب بهم گفت دوست دارم...
-
95.08.06
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1395 10:19
اینکه میگن زندگی رو به اهدافت گره بزن نه به افراد یه حقیقت بزرگ هست اونوقت هست که از هیچ کس تو زندگی ناراحت نمیشی اونوقت هست که تو زندگی از هیچ کس به جز خودت توقع نداری زندگی واقعا قشنگ هست یه مورد دیگه ترسها رو تو زندگی کنار بزار تا حسرتی تو زندگیت نباشه هر لحظه هر ترسی اومد سراغت که نذاشت قدم اول رو برداری یه لحظه...
-
95.08.05
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1395 09:59
با اینکه از تمام برنامه هام عقب هستم اما حالم خوبه خیلی خوبه دارم استارت استعفا از کارمو میزنم میخوام دایره امن خودمو ترک کنم خدا خودش میگه بزرگ از من بخواید .... من برای این کار مسخره آفریده نشدم همیشه فکر میکردم hگه هرکسی یه رسالتی تو زندگیش داره پس من برای چی به این دنیا اومدم و حالا دارم به جوابش میرسم
-
95.07.28
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1395 12:45
دیشب دوباره بحث شد دوباره سرپول من باید مامانمو به درآمد برسونم باید باید بفهمه مامان من نمیتونه تحملش کنه داره بهش لطف میکنه باید بفهمه بابا نیست باید بفهمه الان هیج ارزشی نداره و داریم بهش احترام میزاریم باید بفهمه پول که نداره اخلاق که نداره به قول خودش چلاق که هست میتونیم تنهاش بذاریم بفهمه نمیتونه تنهایی هیچ گهی...
-
95.07.24
شنبه 24 مهرماه سال 1395 12:23
حرفی که خیلی وقته تو گلوم گیر کرده به مامانم گفتم بغلم کرد و کلی گریه کرد گفت تورو خدا نگو تنم لرزید - هیچی نگو نمیتونم دیگه تحمل کنم واقعا غیر قابل تحمل شده چرا نمیفهمه دیگه هیچ ارزشی نداره آرزوی مرگشو دارم داره همه رو اذیت میکنه همه رو ..... هر چی بهش میگی فقط فریاد میزنه اینقد داد بزن تا جونت دربیاد
-
95.07.22
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1395 22:25
مهدیه نمیدونم چرا یادت میره پسرا چیزی به جز نیاز جنسی نیستن لطفا محبت نکن لیاقت ندارن تو رو خدا بی محلیاشون یادت نره هر وقت اومدن دنبالت میدونی که محتاج ...... شدن تو رو خدا یادت نره پسر = نیاز جنسی همین!
-
95.07.21
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1395 12:27
وارد یه دنیای جدید شدم دست برادرم رو میبوسم که این دنیای جدید رو بهم معرفی کرد دنیای سختیه تقریبا باید با همه دنیا برای اهدافت بجنگی چشم بسته بهش یا علی گفتم و تازه با سختیاش روبرو شدم به قول یکی از با تجربه ها مثل یه غار تاریکه میمونه که هرچی میری جلوتر چراغاش یکی یکی روشن میشه و قشنگیاشو بهت نشون میده با همه سختیاش...
-
95.06.21
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1395 13:48
دوست دارم حداقل بهش پی ام بدم بگم اصلا روت شد با من اونجوری صحبت کردی؟؟؟؟ ولی دیگه من کوتاه نمیام آدما چقد میتونن پست باشن چقددو رو یا خداااااااااا وقتی کسی رو میتونی عصبانی کنی یعنی حق باتو بوده برای همین راضیم نمیخوام حالم خراب شه
-
95.06.19
جمعه 19 شهریورماه سال 1395 19:52
وقتی میتونی کسی رو عصبانی کنی یعنی حق با تو بوده پس یه لبخند غرور آمیز داشته باش
-
95.04.28
دوشنبه 28 تیرماه سال 1395 09:55
وقتی ساعت 12 شب یهو همه چی فروکش کرد ... اومد و میگفت این مغز خره تو سر من ناراحت بود که منو زده تا دو روز منو میدید بغض میکرد و من هنوز از رفتارم شرمنده ام سر لج انداختمش
-
95.04.28
دوشنبه 28 تیرماه سال 1395 08:39
اون شب تموم شد ولی هنوز صحنه هاشو جلوی چشمام دارم وقتی بابام دستشو بلند کرد به حسین گفت میزنمت وقتی مامانم گریه کرد وقتی حسین مامان و بوسید تا آر وم شه منکه تازه رسیده بودم خونه و مبهوت بودم بابا که فقط میخواست حرصشو خالی کنه... آروم بودم باهاش منم یهو شدم مثل خودش وقتی توپارکینگ جلوش وایستادم وقتی زد تو گوشم ........
-
95.04.25
جمعه 25 تیرماه سال 1395 17:04
میشه بخوابی دیگه بلند نشی میشه دنیا تموم شه دیگه نمیخوام ....
-
95.04.25
جمعه 25 تیرماه سال 1395 08:29
بدترین شب زندگیم یود خداااااا آخه چرا مامانم چه گناهی کرده آخه چرا این کایوسا تموم نمیشه زندگی چرا این شکلی شد .....
-
95.04.24
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1395 21:01
بدترین روزای زندگیم کی میخواید تموم شید؟؟؟؟
-
95.04.24
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1395 10:11
دارم فکر میکنم که مصیبت یک ساله زندگی ما فقط به خاطر مشکلات مالی هست اگه بابای منم موقع کار به تمام. رشوه هایی که بهش پیشنهاد شد پاسخ مثبت میداد یه بازنشستگی مرفه داشت یه پول زیادی موقع بازنشستگی میگرفت و محتاج کار بعد از بازنشستگی نمیشد اونشب تصادف نمیکرد و... اینا هیچی اگه مثل همه کشورهای دیگه پولی که حقش بود بهش...
-
95.04.24
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1395 09:52
تنهایی محض وقتی نمیخوای همرنگ جماعت باشی
-
95.04.20
دوشنبه 21 تیرماه سال 1395 09:55
اولین جایی که کارکردم حدود 25 سالم بود البته حدس میزنم اون موقع یه همکار داشتم 32 سالش بود و مجرد اون موقع میگفت دیگه به ازدواج فکر نمیکنم بودن و نبودن کسی برام مهم نیست و من که اوج هیجانات و احساساتم بود از رویاهام میگفتم اصلا باورم نمیشد کسی دلش نخواد کنارش یه همراه داشته باشه همیشه به من میگفت از 27 سالگی به فکر...
-
95.02.30
پنجشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1395 10:13
بابا دوباره دیشب حالش بد شد فکر کردم مثل همیشه است گرفتم خوابیدم و حالا صبح ..... باید هر چه سریعتر عمل بشه چقد لازم دارم کسی کنارم باشه بغلم کنه و من تو بغلش گریه کنم
-
94.12.11
سهشنبه 11 اسفندماه سال 1394 11:51
این سال نحس کی میخواد تموم شه