| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
امروز از خواب که بیدار شدم عصبانی بودم
با همه پرخاش کردم، مامانم، بابام....
همش به دیروز فکر میکنم که باکارایی که کردم که هم خودم و خسته کرد هم سعید رو عصبانی
به هم ریخته ام فقط دوست دارم گریه کنم و برگردم صبح با مامان و بابام مهربون بودم
تو فکرایی که میاد تو ذهنم هی چرخ زدم که مشکل کجاست؟
اولش به این رسیدم که من یه آدم امن تو زندگیم ندارم
یکی که حرف دلمو بهش بزنم برای همین یهو همه چی از دستم در میره رو شروع میکنم تعریف کردن ....
یه شب دیگه به این رسیدم ک من واقعا تکیه گاه و پناه ندارم
در اصل تنهایی من اینه
امروز شنبه اس
مثل خیلی از شنبه ها حوصله سرکار رفتن ندارم
به زور از خواب بیدار شدم، دوش گرفتن، خیلی دیر شد تا راه افتادم
حسین دوبار وایستاد گفت برسونمت
محل کارامون تقریبا نزدیک همه، اما از موتور سواری میترسم بیشتر راهم تو اتوبانه
اما واقعا توان نداشتم که بخوام این همه راه رو برم
و اینگونه شد که اولین موتور سواری رو انجام دادم ، یکی هم بهمون زد داشتم میفتادم 
اونجاهایی که تند میشد دیگه چشمامو بستم
اینقدم سفت دستامو گرفته بودم که وقتی پیاده شدم تمام تنم درد می کرد .....
39 سالگی جالبیه ها ...