| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
سلااااااااااااااااااااااااام 
نمیدونم از دوستای قدیمیم کی هنوز به این وبلاگِ خاک گرفته سر میزنه
ولی خوب من به همه ی لینکام سرمیزنم 
با اینکه یه وقتایی سر میزنم به درِ بسته میخورم
، دلم میشکنه اما خوب.....
از کار بگم که خیلی سخته 
فشارِ کاری ، استرس، خستگی
خیلی زیاد
از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر اصلا استراحتی در کار نیس
9 ساعت کارِ وافعی
فقط 1:15 دقیقه استراحت
روزِ تعطیل و اینا هم نداره
بینِ ساعتِ 7 تا 7:30 میرسم خونه
یه چایی و میوه با مامان اینا میخوریم، دوش میگیرم
شام میخوریم ، ظرفا رو میشورم
میشه ساعت 9:30
وای از این به بعد دیگه چشمام
باز نمیشه
ترجیح میدم بخوابم
نگید خیلی زوده ، بدنم از 4:30 آلارم میده که
بیدار شم 
پس نگید چرا وبلاگم غبار گرفته
من اصن وقت نمیکنم
تو این وقتِ کم وبلاگِ همه ی دوستامو میخونم
اما وقت برای نظر ندارم
یا اینقدر خسته ام که دیگه نمیکشم
لطفا ازم ناراحت نشید 
این هفته که بدتر
همش از شرکت دراومدم برو این ور برو اونور
تازه روزای تعطیلم هم بیرون بودم
یکیش که آزمونِ مخابرات بود، اصن وقت نکرده بودم بخونم
نمیخواستم برم
از اول نمیخواستم ثبتِ نام کنم
هی مامان بابام گفتن شانستو امتحان کن
آخه آرمونی که 1000 جور بند و تبصره داره، آخرشم
فقط 6 نفر میخواد بگیره دیگه چه شانسی
روزِ آزمون بدون هیچ انگیزه ای رفتم سرِ جلسه 
دوستامم اصن منو آدم حساب نکرده بودن یه خبری
بدن که هممون حوزه ی امتحانیمون یه جاس
بعد از آزمون متوجه شدم ،
25000 تومن داده بودیم برای این آزمون
تنها حسنش این بود که دوستامون رو بعد از 2 سال
دیدیم ، حالا برنامه که میزارن دورِهم جمع شیم همه بهانه میارن، باید 25000 تومن
بدن تا جمع شن
امتحانش افتضاح آسون بود ولی هیچ کس نخونده بود
دیشب هم عروسیِ دوستم بود
چه عروسییییییییییییییییییی
اصن نشناختمش 
فکر کردم اشتباه رفتم 
بعدم تا حالا عروس به این خوشحالی و با انرژی ای
ندیده بودم
خودش مجلس گرم میکرد
جیغ میزد
سوت میزد
اصن یکی باید از برق میکشیدش
دیگه خسته شده بود نشسته بود رو زمین میرقصد 
وقتی داشت دوستاشو به شوهرش معرفی میکرد همه رو
با همسراشون معرفی میکرد، من تنها 
یه چیز جالب
من داشتم مانتو روسری مو در میاوردم که یهو یکی بهم سلام داد، سرم و
بلند کردم دیدم یکی از همکارامه
هر دو دوستِ عروس بودیم
من قبل از عروسی رفتم خونه ی یکی از دوستام
آخه سالنشون از خونمون خیلی دور بود اما به محلِ کارم نزدیک بود
رفتم پیشِ یکی از دوستام که خونشون اون دورو وراس
از سرِ کار خسته و کوفته رفتم پیشش
کلی صحبت کردیم
مامانش گفت پاشید آماده شید نمی رسیدا 
من رفتم آرایش کردم
لباسمو عوض کردم
اومدم
مامانش این شکلی بود 
وای چقدر عوض شدی
همیشه اینجوری باش
اینجوری برو سرِ کار
تو عروسی هم به دوستام میگفتم این همکارم فردا منو سرِ کار ببینه نمیشناسه
-
دوستم خیلی مرام به خرج داد
، رفتم پیشش ، آمادم کرد ، من که
اونجا رو نمیشناختم ، رسوندم ، اما خودش دعوت نبود 
به هر حال دیگه هفته ی پر کاری بود 
یه روز میخوام فقط استراحت کنم اگه پیدا بشه خیلی خوبه 
یه نکته رو یادم رفت
این آزمونِ مخابرات خیلی ماجرا داشت
یه سری هی پول ریخته بودن هی برگشت خورده بود
عروسی که بودیم
موقعِ شام
یکی از دوستام به اون یکی گفت
چرا نیومدی، همه بودن ، تازه جات هم جلوی من بود
دوستم داشت شاخ درمیاورد
گفت : من روزی که رفتم کارتمو بگیرم بهم اخطار داده که باید دویاره پول بریزی
تا بهت کارت بدن
این بدبختم انگار 2 بار پرداخت کرده بود ، هی به حسابش برگردونده بودن، قیدشو زده بود دیگه
اون یکی گفت: نه بابا ، برات پاسخ نا مه گذاشته بودن
صندلیِ جلوی من بودی
اینمک از وضعِ آزمونا
ببخشد دیگه درهم ریخته بود و هی پرش داشت، قسمتایی از زندگیِ این روزای من بود
اول از همه عیدتون مبارک 
بعدم میخوام یه ذره اندر احوالاتِ خودم بنویسم 
حدودِ یک هفته هست که بنده 6 صبح از جنوبِ غربی تهران به شمالِ شرقی میروم ، مثلا برای کار 
الان فکر میکنم بیشتر بیگاریِ ولی خوب تجربه ی خوبیِ 
نمیدونم تا کی دووم بیارم 
نمیدونم از چی بنویسم اصن حرفم نمیاد 
آها روز دوم بود یه دفعه یکی اومد زد پشتم گفت : خانومِ فلانی
گفتم : بله ، شما ؟
گفت : من فلانی هستم همکلاسیِ برادرتون ، داداشی زنگ زدن گفتن هواتون رو داشته باشم سوالی داشتید بپرسید - دختر بودا ...
من :
، همچین داداشِ گلی دارم _ بگذریم کاری هم برامون نکرد ولی خوب داداش یعنی همین 
این یاداشت هم از نویسنده ی پستِ قبل هستش :
آدم بعضی وختا حتی وسط یه جمع شلوغ دوس داره از خونه بزنه بیرون و گوشیشو دربیاره و زنگ بزنه به "یه نفــــر" و شروع کنه به صوبت کردن هی بگه و بگه...!
روزایی که "بایـــــــد" با یه نفر صوبت کنی و بعد از کلی بالا پایین کردن کانتکت گوشیت هیشکی رو پیدا نمیکنی یه حال عجیبی بت دست میده
حسی که میگه هوی یارو بذار برو , تو چی میخوای بین این آدما؟
تنهایی نیستااا!!! یه حسی بدتر از اونه , یه حس ساده ولی غیر قابل توصیف
شاید بشه با یه هدفون و یه پلی لیست سر و تهشُ هم بیاری
ولی همیشه تو اون روز که گوشیت تو دستت بود و دستت تو گوشِت , گیر میکنی
روزی که شب نمیشه و صبح شدنش به قیمت چند سال برات تموم میشه
http://www.facebook.com/agha.javad