| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
به غیر از اون دوستم ، 2 تا دیگه از دوستام هم اومدن مصاحبه
با یکیشون تماس گرفته بودن ، این دوستم هم به من زنگ زد و گفت که دیدی قبولم نکردن 
گفتم غصه نخور عزیزم ، هر وقت شروع به کار کردن و تو رو خبر نکردن اون موقع غصه بخور
کلی امیدوارش کردم، خوشحال شد ، گفتیم و خندیدیم
چند ساعت بعد بهم زنگید
عصبانییییییییییییییییی
بود
گفت میدونی چی شده ؟
با معاون منابع انسانی صحبت کرده بود، صحبت که چه عرض کنم .... مثلِ یه دوست باهاش حرفیده بود
بعد از کلی صحبت
مرتیکه میدونید چیکار کرده
.
.
.
.
رزومه اشو دستِ خودش نگه داشته تا این بهش جواب بده
بهش گفته تو چیکار داری
با من باش
هر قسمتی که دوست داری استخدامت میکنم
نمیدونید چقدر عصبانی بود
میگفت این تنها امیدم بود
خیلی حرف زد گذاشتم حرف بزنه تا خالی شه
امیدوارم اتفاقی نیفته 
ادامه ی اعصاب خوردی ها
دیشب اعصابم خیلی خورد بود 
یه عالمه هم تو ترافیک موندم 
دیگه ریده شد تو اعصاب ، ساعت 8 رسیدم خونه 
ساعت 9 هم به زور خودمو خوابوندم چون حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم 
صبح دیدم دوستم اس داده که فکر کنم نیام اونجا برای کار ، چون سرکارِ قبلیش هم همچین مشکلی داشت
و گفتش که دوست ندارم مشکلِ کارِ قبلیم برام پیش بیاد
حالا اون کارِ قبلی رو دوست داشت و اینکه حقوقِ بالایی هم بهش میدادن
چند ماهی تحملش کرده بود
اینجا که دیگه هیچی ....
البته من فقط برای اینکه خونه نمونه و با مامانش زیاد کل کل نکنه بهش پیشنهاد دادم
مشکلِ کارِ فبلیش خیلی حادتر بوده
همکارش زن داشته و چندین دوستِ دختر
هرچی دوستم قهوه ایش کرده و بی محلی، دست از سرش برنداشته
دیگه ماجراهاش بماند..... که وقتی داشت میگفت این شکلی بودم 
نمیدونم والا
کار، کاره
کاش بعضیها اینو میفهمیدم و با مسائلِ دیگه قاطی نمیکردن
خدا رو شکر از مدیرمون هیچی نشنیدم تا حالا با اینکه 110 تا دختر رو مدیریت میکنه
مدیرِ قبلیم هم همچین مشکلی نداشت ، البته با اون زنش مگه جرات داشت 
من الان سرِ کارم و بسیار عصابم خورده
- اصن همه ی انرژیم گرفته شده 
داره
یکی از دوستای دانشگاهمو راهنمایی کردم که بیاد اینجا همکار بشیم
خونشون خیلی نزدیکِ
و خوب شرایطِ روحیش داغووووووووووون
همون که شبِ عروسی رفتم پیشش ، همون
بعد از مصاحبه های طولانی ، امروز با مدیرِ منابع انسانی مصاحبه داشت
من رفتم ناهار ، گوشی نبرده بودم
برگشتم دیدم زنگیده، زنگ زدم بهش
گفت 1 چیزی بهت میگم ولی به کسی نگو، گفتم باشه
میگه تو صورتم نگاه کرده گفته رو پیشنهادِ دوستیم فکر کن


یعنی این شکلی شدم 
مرتیکه ی عوضی
من دفتر مرکزی دیدمش
100 تا دختر دورشن هیشکی محلش نمیده 
آخه تو محیطِ کار
آخه موقع مصاحبه ی استخداااااااااااااااااااام
اصن نمیتونم به کسی هم بگم
دارم میترکم
عوضی
اینجا 2 روزِ فقط پارتیشن بندی شده
جنبه نداره بهش اتاق بدن .....
اههههههههههه حالم داره بهم میخوره