یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

آدما نیاز به ریکاوری دارن

این مطلب رو تو یه وبلاگ خوندم :

 

دیدین آدمایی رو که نمیخوان از غمگین بودن و فاز افسردگی دست بردارن؟

دیدین آدمایی رو که هیچ کاری نمیکنن تا از فاز غم و ناراحتی دربیان؟

دیدین آدمایی رو که حوصله ی خودشونم ندارن؟

بعضیا بلافاصله موقع بحث و درد دل با این آدما شروع میکنن به نصیحت که عیب نداره همه جی درست و فلان! یا بعضیا بدترش میکنن و میگن تو خودت نمیخوای حالت بهتر شه!

ولی جلوی این آدما فقط باید سکوت کرد

بذارید هر حرفی دارن بزنن

بذارید حرفایی که مونده تو دلشون و گندیده رو بالا بیارن

این آدما غمگین بودن رو دوس ندارن

بلکه حاضرن غمگین بمونن ولی غمگین تر نشن!

زندگی این آدما مث آدمیه که رو پله وایسادن و هی سعی میکنن یه پله برن بالاتر ولی هر دفعه که سعی به بالا رفتن میکنن با مخ میخورن زمین و میوفتن رو دو تا پله پایین تر واسه همین سعی میکنه بشینه رو همون پله ای که بوده و منتظر یه کمک باشه واسه بالا رفتن

بهشون نگید که "تو هیچ سعی ای واسه بهتر شدنت نمیکنی"

آدم وختی همه ی زورشُ بزنه و بجای بالا رفتن و بهتر شدن بیوفته پایین و بدتر بشه

دیگه بیخیال میشه

یه پیله میبافه و میره توش شروع میکنه به غصه خوردن

آدم ِ شاد بودن خعلی سخته

آدم بودن خعلی سخته

بودن خعلی سخته

این آدما میخوان نباشن

انقد بهشون گیر ندید بذارید فک کنن نیستن

آدما...

وقتی میخوندم

فقط با خودم گفتم : همون چیزی رو میگه که من نمیتونم بگم 

 

موافقم :)

انسانها تنهائیت را پر نمیکنند ... فقط خلوتت را میشکنند
هر چه انسانهای اطرافت بیشتر باشند ، خلوتت آشفته تر و تنهائیت تنهاتر میشود


یاداشت صد و هفتم

دنیام کوچیک شده 

کوچیکتر از اون چیزی که فکرشو بکنید

روزها و روزها میگذره و من خونه ام...

به دور از همه چی !

وقتی خسته میشم و میگم فردا دیگه میرم بیرون

فکر میکنم

کجا ؟

با کی؟

به چه امیدی؟

اینقدر که پدرم هر شب که از در اتاقم رد میشه ، میگه :

دخترم ، فردا جایی نمیخوای بری ؟

- البته من برای فرار از پاسخ به سوالِ شماها ترجیح دادم همین جا بمونم -

سختِ

تلفنِ خونه که زنگ میزنه ، میدونی کسی از تو سراغی نمیگیره :(

تلفنِ خودت که هیچ ...

گله نمیکنم از دوستام

خودم دیگه دوس ندارم سراغی ازشون بگیرم

بعد از عمری که یادشون میفته منم هستم

یه ذره که باهام حرف میزنن

یهو سکوت میکنن ، بعد میگن: چرا اینجوری شدی؟

چند وقتِ پیش یکی از دوستام بهم زنگ زد که اصن فکرشم نمیکردم

گفت : کجایی ازت خبری نیس ..

- سرکار میری ؟

نه عزیز ، خونه ام ، کار کجا بود ، گشتم نبود، دیگه خسته شدم نمیگردم

خیلی بهم زنگ میزنه از اون روز

مثلِ همه نصیحت

میگه اصلن فکر نمیکرد تو خونه باشی

اگه بهت زنگ نمیزدم به این خاطر بود که فکر میکردم الان یا یه کارِ توپ داری یا داری فوق میخونی

میترسیدم بهت زنگ بزنم ناامید شم

و حالا هر دو مثلِ هم...

هر چند شب یک بار تو گوشم میخونه : تو کسی بودی که هر الفی سرِکلاسی گفته میشد تا تهشو درمیاوردی

فلانی و فلانی و فلانی رو ببین

اونا اندازه ی توهستن ، یه روز میبینی تو همون جا موندی و اونا دارن به کجاها میرسن

منم با بی حوصلگی جوابشو میدم : مگه مسابقس بزار برسن، منکه همین جوری از دنیا عقبم ....

-  خوب چرا دیگه انگیزه نداری ، امید نداری ، انرژی نداری

برای چی داشته باشم ؟

وقتی اینهمه تلاش کردم و به جایی نرسیدم ؟ ...

دیگه چند شبه اون فقط حرف میزنه ، بعدشم اس میده خدا خیرت بده ، حالم بهتر شد

- دقیقا نقشی هست که برای همه دارم : یه گوشِ شنوا

اما خودم ...

نمیدونم حتی جایی ندارم که بنویسم ... نه نوشتنم علاجم نیس ... اصن از چی بنویسم

افکارم به هم ریختس

نمیدونم چی میخوام

چی میدونستم

چه چیزایی میخواستم یاد بگیرم

چه چیزایی رو دوس داشتم و ...