یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

1404.12.13

هوا تاریک شده 

پرده اتاقو زدم کنار 

یه چیزی به نظرم مثل همیشه نیست 

عارهههه--------- چراغ های واحدهای روبرو خاموشه 

یعنی اینکه اونام امروز از تهران رفتن ......

یکشنبه صبح گوشیم یه عالمه تماس و زنگ از کاوه داشت 

زنگ زدم تو خواب و بیداری 

هعی میگفت پاشو بیا پیشم 

منم که بابا شرایط الان و چرا درک نمی کنی 

نمی دونم چرا دلشوره دوباره افتاد تو جوونم و از اون روز گوشیم خاموشه 

1404.12.13

روز پنجم جنگ هست و فکر میکنم در بهنرین حالت تا عید همین اوضاع باشه 

ما تهران موندیم و وقتی توی گروه همکلاسی هام خوندم که کسی تهران نیست ته دلم خالی شد 

هرچند با این اوضاع بابا جایی نمیتونیم بریم و جایی هم نداریم 

به قول مامانم اگه خاله مریم زنده بود الان همه رو دور خودش جمع کرده بود

بی نهایت مضطربم 

تپش قلب دارم 

شبا خوابم نمیبره

اگه صدای انفجار نیاد نگرانم که کی یه همه خیلی سنگین میشه 

با هر صدایی ضربان قلبم میره روی 100

اگه خوابم ببره با تپش قلب یه ساعت نشده میپرم 

پریودم عقب افتاده اینم یه نگرانی 

و اگر هفته ها طول بکشه کل این شهر با خاک یکسان میشه .....

1404.12.04

دیشب که داشتم برمی گشتم خونه یه دختره تو تاکسی بود که فهمیدم پر از اضطرابه 

مثل اون موقع های دبیرستان من لباس پوشیده بود مقنعه کرپ مشکی با چادر

اینقد اضطراب داشت که نمیتونست حرکاتش رو کنترل کنه

از خونه بهش زنگ زدن گوشی رو با فاصله از گوشش جلوی دهنش نگه داشت و گفت میام خونه 

ساعت چند بود 7 شب

یه ذره که گذشت متوجه گریه کردن و هق هق شدم 

تمام احساسش 

تمام تنفرش

همه چیز رو میتونستم درک کنم 

الان که 40 سالمه هنوز همین درگیری رو با خانواده دارم!!!

فقط تو ذهنم میگفتم چرا پشت و پناه نیستید ؟

چرا آرامش نیستید؟

چرا رفیق نیستید؟

اگه یه مشکلی پیش بیاد به جز شما کی رو داریم؟