-
یادداشت چهاردهم
شنبه 3 مهرماه سال 1389 20:57
این روزا فکر میکنم دو سال از زندگی عقبم و به همین علت زندگیم نیازمند به یه تحول اساسی و عظیمه!! وقتی که تمام وقت پایان نامم رو این کارآموزی گرفت فکر نمیکرد حالا یه غصه بزرگ برام بشه! اون موقع هر کدوم از بچه ها باهام تماس میگرفتن وضعیت منو داشتن اما اونو کارآموزی رو زود تموم کردنو چسبیدن به پایان نامه اما زمانی...
-
یادداشت سیزدهم
جمعه 2 مهرماه سال 1389 23:23
امشب شبکه چهارم فیلم سینمایی داد که موضوعات مطرح شده در آن بسیار جالب بود- امیدوارم دیده باشید. اولش به مامانم گفتم چقدر آدمهای این دوره و زمونه بدبختن – دیگه بد بختی از زنها و دخترها گذشته و تو جامعه مسری شده! یه آدمی در به در دنبال پول میگشت تا شب به صاحبخونه اش تحویل بده به هر دری میزد جور نمیشد ، آخه میخواست حلال...
-
وسط سال!!
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1389 00:20
امشب برام پیام اومده که امروز ۱۸۲ روز از سال گذشته و ۱۸۲ روز از سال مونده ۱۸۲ روز گذشت و من برای ۱۸۲ روز باقی مونده چی کنم !!
-
تنهایی!!
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1389 19:36
باز هم تنها شدم چند وقتی که در گیر کارآموزی بودم به تنهایی فکر نمیکردم اممممممماااااااا حالا دوباره داره خودشو نشون میده
-
کشف جدید!!
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 17:57
پسرا سه دسته اند این کشف جدیده خودمه: اولین دسته گروهی هستند که در اولین دیدار با ظاهری بسیار موجه برخورد میکنند یا با کلمات فریبنده خود را بسیار دانا و عاقل جلوه میدهن اما این نقاب را بیش از چند ساعت و حداکثر تا چند روز بیشتر نمیتوانند حفظ کنندو هر چی ذاتشون باشه نشون میدن و گاها اون چیزی رو ارز دخترا درخواست میکنن...
-
یادداشت دوازدهم
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 23:15
امروز میخوام بگم غلط کردم اشتباه کردم خدایا منو ببخش امروز خیلی دلم برای بابام میسوزه این قدر که به حالش گریه کردم چرا تا این سن که همه تو همه جای دنیا استراحت میکنن باید کار کنه و خرجیه مارو بده همه دعا کنن من یه کاری ژیذا کنم تا بابام بیشتر از این کمرش زیر خرج زندگی نشکنه
-
یادداشت یازدهم
جمعه 12 شهریورماه سال 1389 15:12
چقدر ماه رمضون خوبه!! آدم احساس آرامش میکنه با اینکه تو شبای قدر یه عالمه گریه میکنی و ذکر مصیبت گوش میدیو تمام گناهات جلوی چشمات میاد اممممممممماااا بازم بعد از اون همه گریه خوشحالی !!
-
یادداشت دهم
جمعه 5 شهریورماه سال 1389 23:34
همیشه به این موضوع فکر میکنم که آیا واقعا پدرمو دوست دارم اگه نیاز مالی بهش نداشتم چقدر دوسش دارم اما اینو میدونم که بعضی وقتا واقعا ازش متنفرم !!
-
یادداشت نهم
پنجشنبه 28 مردادماه سال 1389 21:49
دوباره برگردیم سراغ همون سریال خیلی جالبه که پدر مادرا اصلا بچه ها رو درک نمیکنن امشب وقتی امیرحافظ سر مامانش داد زد که اکرم زنمه و باباش گفت به خاطر کار تو ما الان گیر کردیم بابام گفت چه پسره پررویی میخواستم بهش بگم شما خودتون تا غریزه جنسیتون گل میکرد زن میگرفتید و همون شب کارتونو میکردید الان مامانم بعضی وقتا خندش...
-
یادداشت هشتم
چهارشنبه 27 مردادماه سال 1389 21:57
این سریال جراحت رو میبینید یکی دیگه از بدبختیه دخترا رو نشون میده پسره عشقو و حالشو کرده باور کنید دختره تو اون زمان داشته به این روزا فکر میکرده و هیج لذتی نبرده حالا چی دختره باید فکر دختر نبودنش باشه اینکه اسم پسره تو شناسنامش نیست و هزار حرف مردم پشت سر خودش و خانوادشه اما پسره میتونه بدون اینکه آب از آب تکون...
-
نظرتون چیه؟؟
یکشنبه 24 مردادماه سال 1389 21:48
من به آمار زمین مشکوکم اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست
-
یادداشت هفتم
یکشنبه 10 مردادماه سال 1389 21:04
من چقدر تنهام!!!
-
یادداشت ششم
جمعه 1 مردادماه سال 1389 11:37
وقتی داری به صورت علنی تبعیض و بین خودتو داداش کوچیکتو میبینی داری حرص میخوری هر چی مبارزه میکنی جواب نمیده پدر و مادرت به روی خودشون نمیارن حتی وقتی ازشون توضیح میخوای داداشت که اصلا تو باغ نیست چون چیزی احساس نمیکنه تو باید مبارزه کنی اخرش هیچی بدست نمیاری اما اون بدون مبارزه به همه چی میرسه چیکار میکنی فقط از خدا...
-
یادداشت پنجم
دوشنبه 21 تیرماه سال 1389 19:15
این ترم آخری یه تبعیض جدیدم پیدا شده!! این ترم دو تا از استادا تبعیض نژادی رو برقرار کردن که باعث شدن دوباره آرزو کنم کاشکی پسر بدم به طرز خیلی قشنگی به آقایون نمره دادن و تشخیص دادن خانمها لایق این نمرات نیستن چون اونها میدونن که آقایون درسو یاد گرفتن و ما به اندازه همون نمره ای که گرفتیم درسو بلدیم ما لایق همین...
-
یادداشت چهارم
چهارشنبه 9 تیرماه سال 1389 23:26
یه کمکی از کسانی که این مطلبو میخونن میخوام چه جوری میشه اون جوری که دوست داری زندگی کنی اممممممما احترام بزرگترا هم داشته باشی چیکار کنی زندگیت دلخواه خودت باشه اممممماااا بزرگترا هم از دستت راضی باشن
-
یادداشت سوم
شنبه 15 خردادماه سال 1389 22:10
فکر کنید پیشنهاد یه اردوی دسته جمعی با دوستاتون به شما شده اولین چیزی که به فکر پسرا میرسه اینه که برنامه ی کاری یا درسیشونو چک میکنن ببینن توی اون مدت کاری دارن یا نه من تا حدود ۱ ماه پیش همین طوری بودم چون قبلنا دوستای ایه ای نداشتم اصلا به این چیزا زیاد فکر نمیکردم از طرفی همیشه نگران نگرانیای مامانم بودم همشه باب...
-
یادداشت دوم
شنبه 15 خردادماه سال 1389 13:46
من کوچیکتر که بودم فکر کنم دوران دبیرستان هر موقع دوستام میگفتن خوش به حال پسرا آزادن من مخالفت میکردم که ما هم آزادیم هرکاری بخوایم میکنیم من تو خوانواده ای بزرگ شدم که دور و ورم همش پسره نه خواهر نه دخترخاله نه دختر دایی نه دختر عمه نه دختر عموی هم سن خودم ندارم یا خیلی بزرگن یا خیلی کوچیک همبازیام همه پسر بودن اون...