| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |

نمیخوام از گذشته بگم
گفتنش چیز رو عوض نمیکنه 
ولی یه چیزو میدونم
مهدیه طی این یه سال یه تغییر عظیم داشته
روابطش ،علایقش ،افکارش ،باورهاش و.... میتونم بگم همش تحت تاثیر همین وبلاگ بوده
مطمئننا خوب نبوده 
همه اون مهدیه رو بیشتر دوست داشتن
دوستاش ،خانوادش،خودش و حتی فکر کنم خدا!
میتونم یه خط بکش رو همه چی و بشم همون قبلی
اما نمیدونم ارادش نیست
از این وضع راضیم یا.....
اما فکر کنم بیشتر خودمو گول میزنم
چه تولده غمگینی شد
اما یه چیز دیگه هم هست
مهدیه طی این یک سال بزرگ شد
همه اش هم بد نبود دوباره زیادی بدبین شدم
هفته پیش با مامانی رفته بودیم بیرون،میخواستیم از خیابون رد شیم که ... یهو مامانی دست منو محکم گرفت 
اول گرمای دستش یه حس خوبی بهم داد
اما حتی یه ثانیه هم نشد که یه اضطرابی همه وجودمو گرفت 
حس کردم مادری که همه امید من بود
حالا من شدم براش همه امیدش 
سخت بود،یه آن بغض کرده بودم
یه چیزی روی شونم سنگینی کرد :
مسئولیت

روز زن،بابایی یه دسته گل خریده بود که روش نوشته بود :
تقدیم به بهترین همسر دنیا
