یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یادداشت هشتاد و یکم

دیشب ما رو شمردن !!!!

.

.

.

اینم یه عکس از برف 2 شب پیش ..... چقدر سرد بوووووووووود



همیشه فکر میکردم قدم زدن تو هوای بارونی لذت بخشه

اما این چند روزه اینقدر بارون اومد

بارونی که نمیشد بدون چتر رفت زیرش ( به اندازه تمام عمرم از چتر استفاده کردم )

که تازه فهمیدم قدم زدن تو هوای برفی چه لذتی داره

.

.

.

هوا تاریک شده باشه

یواش یواش برف شروع به باریدن کنه

دونه های برفی که میخورن رو صورتت و با گرمای وجود تو آب میشن

یادداشت هشتادم

وقتی مادر بزرگه راه میره و شعر میخونه

چیستان میگه

مهربونه

همه خونش جمع میشن و  با هم دور سفره میشینن

من فقط بغض میکنم و گریه

خوب دلم برای مامان بزرگم تنگ شده

که برام شعر بخونه داستان بگه و چیستان

وقتی تازه بهش احتیاج داشتم ما رو گذاشت و رفت

دلم برای جمعه ها که همه دور هم جمع میشدیم خونه مامان بزرگ تنگ شده

سالگردش نزدیکه الان ۶ ساله رفته و مارو تنها گذاشته

یادداشت هفتاد و نهم

همون روز که برای مصاحبه این کار رفته بودم

به یک شرکت دیگه هم سر زدم که مرتبط با رشته ام بود

من حدوداْ ساعت یک بعد از ظهر به اون شرکت رسیدم و روز دومی بود که اگهی زده بودن

هر کسی زنگ میزد خانم منشی میگفت که تا ساعت ۲ یک نفر را استخدام خواهیم کرد

وقتی زنگ نزدن منم دیگه امیدی نداشتم الانم که یک هفته ای هست این شرکت میرم

دیروز از اون شرکته زنگیدن .... نمیدونم کار درستی کردم یا نه که گفتم جای دیگه ای مشغول شدم

هم مرتبط با رشته ام بود هم نزدیک تر بود ....

نایت اسکین

امروز صبح که داشتم صبحانه میخوردم مامانی بهم میگه بابات گفته دلم برای بچه ها میسوزه

این دختره چهار سال درس خونده حالا ببین باید چه کاری انجام بده .. این چه مملکتیه

آقا از ۷ صبح که اینو شنیدم همین جوری بغض و گریه

تو خیابون ... تو اتوبوس ... تو مترو ... همه نگام میکردن... قورتش میدادما اما اشکاش که میومد ...

نمیدونم کار درستی کردم یا نه

از محیط کارم راضی بودم همین برام کافی بود اما بابایی که اینو گفته انرژیم برای کار صفر شد

شک و تردیدم ۱۰ برابر

خداییش همکارم خیلی خوبه همش دوست داره به من کارای جدید یاد بده

میگه اگه اینجا هم نموندی اینا به دردت میخوره ...

میگه از همون روز مصاحبه به دلم نشستی ... نجابتت