یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یادداشت نود و دوم

این روزا دلم بدجوری برای مامانم میسوزه 

فکر میکنم خیلی تنهاست ، تصمیم گرفته دیگه درباره هیچی اظهار نظر نکنه 

میگه دیگه به هیچ کدومتون هیچی نمیگم 

هر روز پا میشه خونه رو مرتب میکنه ، ناهار درست میکنه ، منتظر ما میشه ، تا بیایم باهاش صحبت کنیم ، تعریف کنیم 

مجبورش میکنم صحبت کنه ، تعریف کنه اما هیچی نمیگه ، سکوت

میدونم هیچکس به فکرش نیست ، داداشی که به فکر کار و درس خودشه ، بابایی هم وقتی میاد خونه انگار زبونشو میبندن 

بعضی وقتا میگم بابا خدا اون زبونو داده که یه وقتایی با ما حرف بزنیاااااااااااااا

تازشم ، چند وقته دقت کردم وقتی دوستاش بهش میزنگن یا وقتی مهمون داریم ، همش در حال حرف زدن ، شوخی کردنو تعریف کردنه ، هر کی ندونه فکر میکنه چقدر ما میشینیم با هم میحرفیم 

تازه بعضی چیزا رو تو مهمونیا کشف میکنم 

یه چیزای ساده رو از منه بچه اش نمیپرسه از غریبه ها میخواد 

دلم برای مامانم میسوزه 

اینقدر مجبورش میکنم بریم بیرون ، میگه حوصله ندارم 

خیلی به من وابسته شده ، همیشه میگه وقتی تو هستی دیگه خیالم راحته 

فکر میکنم تنها شده 

میخواستم این یادداشتو پاک کنم ، جاش اصلا اینجا نبود 

اما بی احترامی به دوستانی بود که برام نظر گذاشتن 

این بود که این شکلی شد

یادداشت نود و یکم

بعد از اینکه از کارم استعفا دادم
کلی همه بهم غر زدن که کار پیدا میکردی بعد میومدی بیرون
اما به همشون گفتم: همونجوری که 1 هفته به کوب گشتم و کار پیدا کردم ، پس بازم میتونم
از فرداش دوباره شروع کردم به گشتن تو روزنامه ها
اما این دفعه فقط دنبال کارایی میگشتم که نزدیک خونمون باشه،حالا هر کاری !!
آخه به همه گفتم راهش دور بود
فقط راستشو به دوستای نزدیکم و مامانم گفتم و به شما ها
دوباره این شرکت و اون شرکت
بعد از 3 روز به خودم اومدم و به خودم گفتم : به همه گفتی راهش دور بود اما حقیقت اینه که در حدت نبود و فکر میکردی داری وقتتو تلف میکنی
تو همین فکرا بودم که از یکی از شرکتا بهم زنگ زدن و گفتن بیا برای مصاحبه
گفتم : میرم اما آخریشه
رفتم و مدیر کلی صحبت کرد ، کلی سوالو ....
گفت :حیفه ،من نمیگم خوب نیستی ،تمام شرایطه منو داری اما خودت تو این شغل ارضا نمیشه
گفتم : واقعیت اینه که این آخرین جایی که اومدم
بعد از اینم فقط به رشته ی خودم فکر میکنم
گفت : بهت قول نمیدم اما شاید یه فکری برات کردم و تو قسمتای دیگه مشغول شدی
خداحافظی کردیم و من اومدم خونه
تصمیم گرفتم اطلاعاتمو تو رشته ی خودم ببرم بالا
به قول یگانه جونی دستم پر باشه و بگم اینم

حالا همش دارم میخونم ، کلاس میرم .... مغزم پرشده از حجم زیاد اطلاعات

ناراحت نیستم ، اصلا

بیشتر آرامش دارم تازه

تا ببینم چی میشه

راستی
دیروز از همون شرکت زنگ زدن
خدایی شرکت خوبی بود
ولی گفتم : شرمنده دیگه به این کارا فکر نمیکنم ، فقط رشته ی خودم
امیدوارم اشتباه نکرده باشم  و همه چی درست شه

یادداشت نودم !!

دو روز بدون اینترنت

عین معتادا بودماااااااااااااا ... حالا کاری هم نداشتما

اما اعتیاده دیگه