یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یاداشت هشتاد و چهارم

بعد از 25 سال اولین سال بود که تاسوعا و عاشورا محله قدیمی نبودیم

تا مامان بزرگ و آقا زنده بودن خونه اونا بودیم تا پارسال هم که خاله اون محل بود

امسال هممون سر درگم بودیم نمیدونستیم چه کنیم ....

حالا که شب شده فکر میکنم این روز رو از دست دادم

نمیدونم شایدم اینقدر گناهکارم که....

یادداشت هشتاد و سوم

فکر میکنم تمام روزام داره تو ترافیک و اتوبوس و مترو و از همه مهمتر کاری که در حد من نیست تلف میشه

دوباره در جستجوی کار.....

با یک عالمه ایده برای کار اما بدون سرمایه...

زیباترین قسم

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
 
سهراب