یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یادداشت بیست و هفتم

خودمم حال خودمو نمیفهمم!! 

ظهر که داشتم برمیگشتم خونه 

پر از شادی بودم 

حس میکردم از یه دوراهی و سردر گمیه بزرگ خلاص شدم 

خدا رو شکر میکردم که چقدر دوسم داره......... 

داشتم برای تغییرات بزرگ خودمو آماده میکردم 

فکر میکردم این مدت چقدر زندگیم محدود شده بود و حتی از خانوادم که یک اتاق از هم فاصله داریم چقدر دور شدم 

اما  

دقیقه به دقیقه که میگذره 

حالم بدتر میشه  

انگار احساسم با منطقم در حاله چنگه !! 

ظهر حسه یه فاتحه بزرگ رو داشتم 

دوباره کوله رو دوطرفه انداختم و شاد شاد خیابونارو پیاده طی میکردم 

اما 

حرفای دو پهلو  

تبدیلم کرده به یه شکست خورده بزرگ با کلی سوال  

پر از سر درگمی 

کسی که تکلیفش با خودش روشن نیست!! 

یه واژه هایی که تو زندگیم جایی نداشت وارد زندگیم شد

و چون تعریفی براشون ندارم

باعث سردر گمیم میشه!! 

باران

گاهی باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست ،گاهی از غصه تنها شدنش می بارد. "

همه چیز در نبودنت ناخواناست

همه چیز در نبودنت ناخواناست 

عشق هرگز رخ نداده ! 

هوایم را داشته باشی
 
همچنان در متن دلتنگی هایم 

 من اینک به دنبال سطری می گردم...
 
...

خوش خط و خوانا
که تو در آن جا مانده باشی