یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

گلها هرگز خیانت نمی کنند ...

غروب شد ... خورشید رفت، آفتابگردون دنبال خورشید می گشت ...
ستاره ای چشمک زد ... آفتابگردون سرشو پائین انداخت !
گلها هرگز خیانت نمی کنند ...

گذشته فراموش نمیشه..

به من میگویی گذشته را نشخوار نکن. چه کنم؟ هضم نمی شود

یادداشت سی و هشتم

امشب اصلا حالم خوب نیست، اصلاً!!

بغضی هست که دوست ندارم باشه

و دلیلشو نمیدونم!!

دوست دارم حرف بزنم و بگم تا کشفم کنه!!

ببینه میفهمه من چمه!!

خودمم حال خودمو نمیفهمم

انگار این بغض لعنتی که نمیدونم چرا یکی دو ساعتیه پیداش شده ، تمام ترسایی که داشتم رو یادم میاره

خدایا.....

یه چیزی تو وجودم هست که نمیدونم چیه!!

یه جور ترسه 

نمیدونم

شاید باشه

اما از چی؟؟

هزار و یک دلیل داره 

اما

فکر میکنم همه از فرعیاته!!

اصلیه خودشو نشون نمیده!!