دستم را دراز می کنم و تکه ای از ابر بی باران امید را به زیر می آورم و در آسمان خیال رها می کنم تا شاید دوباره بر کویر خشکیده ی احساس ببارد و گلهاى عشق دوباره شکوفا شوند ، هر روز با این رویا دلخوشم اما ... اما می ترسم تند باد سرنوشت ابرهای رویاى مرا با خود ببرد و کویر احساسم همیشه کویر بماند .
مهدیه
یکشنبه 28 آذرماه سال 1389 ساعت 02:54 ق.ظ
آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند
مهدیه
یکشنبه 28 آذرماه سال 1389 ساعت 02:41 ق.ظ
آری...تو راست میگویی.آسمان مال من است.پنجره,فکر,هوا,عشق,زمین مال من است!اما سهراب تو قضاوت کن،بر دل سنگ زمین جای من است؟من نمیدانم که چرا این مردم،دانه های دلشان پیدا نیست...صبر کن سهراب!قایقت جا دارد؟من هم ازهمهمیه داغ زمین بیزارم....
مهدیه
یکشنبه 28 آذرماه سال 1389 ساعت 02:36 ق.ظ