ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
اول از همه عیدتون مبارک
بعدم میخوام یه ذره اندر احوالاتِ خودم بنویسم
حدودِ یک هفته هست که بنده 6 صبح از جنوبِ غربی تهران به شمالِ شرقی میروم ، مثلا برای کار
الان فکر میکنم بیشتر بیگاریِ ولی خوب تجربه ی خوبیِ
نمیدونم تا کی دووم بیارم
نمیدونم از چی بنویسم اصن حرفم نمیاد
آها روز دوم بود یه دفعه یکی اومد زد پشتم گفت : خانومِ فلانی
گفتم : بله ، شما ؟
گفت : من فلانی هستم همکلاسیِ برادرتون ، داداشی زنگ زدن گفتن هواتون رو داشته باشم سوالی داشتید بپرسید - دختر بودا ...
من : ، همچین داداشِ گلی دارم _ بگذریم کاری هم برامون نکرد ولی خوب داداش یعنی همین
دنیام کوچیک شده
کوچیکتر از اون چیزی که فکرشو بکنید
روزها و روزها میگذره و من خونه ام...
به دور از همه چی !
وقتی خسته میشم و میگم فردا دیگه میرم بیرون
فکر میکنم
کجا ؟
با کی؟
به چه امیدی؟
اینقدر که پدرم هر شب که از در اتاقم رد میشه ، میگه :
دخترم ، فردا جایی نمیخوای بری ؟
- البته من برای فرار از پاسخ به سوالِ شماها ترجیح دادم همین جا بمونم -
سختِ
تلفنِ خونه که زنگ میزنه ، میدونی کسی از تو سراغی نمیگیره :(
تلفنِ خودت که هیچ ...
گله نمیکنم از دوستام
خودم دیگه دوس ندارم سراغی ازشون بگیرم
بعد از عمری که یادشون میفته منم هستم
یه ذره که باهام حرف میزنن
یهو سکوت میکنن ، بعد میگن: چرا اینجوری شدی؟
چند وقتِ پیش یکی از دوستام بهم زنگ زد که اصن فکرشم نمیکردم
گفت : کجایی ازت خبری نیس ..
- سرکار میری ؟
نه عزیز ، خونه ام ، کار کجا بود ، گشتم نبود، دیگه خسته شدم نمیگردم
خیلی بهم زنگ میزنه از اون روز
مثلِ همه نصیحت
میگه اصلن فکر نمیکرد تو خونه باشی
اگه بهت زنگ نمیزدم به این خاطر بود که فکر میکردم الان یا یه کارِ توپ داری یا داری فوق میخونی
میترسیدم بهت زنگ بزنم ناامید شم
و حالا هر دو مثلِ هم...
هر چند شب یک بار تو گوشم میخونه : تو کسی بودی که هر الفی سرِکلاسی گفته میشد تا تهشو درمیاوردی
فلانی و فلانی و فلانی رو ببین
اونا اندازه ی توهستن ، یه روز میبینی تو همون جا موندی و اونا دارن به کجاها میرسن
منم با بی حوصلگی جوابشو میدم : مگه مسابقس بزار برسن، منکه همین جوری از دنیا عقبم ....
- خوب چرا دیگه انگیزه نداری ، امید نداری ، انرژی نداری
برای چی داشته باشم ؟
وقتی اینهمه تلاش کردم و به جایی نرسیدم ؟ ...
دیگه چند شبه اون فقط حرف میزنه ، بعدشم اس میده خدا خیرت بده ، حالم بهتر شد
- دقیقا نقشی هست که برای همه دارم : یه گوشِ شنوا
اما خودم ...
نمیدونم حتی جایی ندارم که بنویسم ... نه نوشتنم علاجم نیس ... اصن از چی بنویسم
افکارم به هم ریختس
نمیدونم چی میخوام
چی میدونستم
چه چیزایی میخواستم یاد بگیرم
چه چیزایی رو دوس داشتم و ...
از یه شرکتی که همتون میشناسید با من تماس گرفتن ،
حدودا 1 ماه پیش فرم پر کردم ،
از جنوبِ غربی ترین نقطه به شمالِ شرقی ترین نقطه ی تهران باید برم
نمیدونم اصلا برم یا نه
وقتی 4 ماه از دانشت هیچ استفاده ای نکرده باشی .....
چه امیدی هست که چیزی یادت باشه
.
.
.
میرم
ولی آخرین شرکتی هست که میرم
دیگه نمیخوام اصلن مغزمو پر از چیزایی کنم که همه میگفتن به دردت میخوره و به دردم نخورد :|
نا امیدم
خسته ام
یه امید میخوام
یه انگیزه
.
.
.
چند روز پیشا که بارون میومد
زیرِ بارون گفتم خدایا نمیدونم چجوری
هر جوری که میتونی حالمو خوب کن
من دیگه رمقی برام نمونده
فکر میکنید شنیده ؟
میخواد خوبش کنه ؟