ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هنوز بعد از 27 سال زندگی ِ مشترک
موقع غذا خورن که میشه
اول همه صبر میکنیم تا پدر شروع کنه
و پدر صبر میکنه تا مادر حتما سر سفره باشه
و پدر اول غذا رو برای مادر میکشه
و مادر به مقدار ِ کم رضایت میده
چون میدونه همگی گشنه ایم.....
اگه ادامه پیدا کنه دیگه تلف میشیم
- حتماً میگید بیچاره داداشیم که از همه کوچیکتره
نه خیـــــــــــــــــــــــر
.
.
.
چون همیشه دیر میاد سر سفره یا خونه نیست
شنبه ی موعود رسیدددددددددددد
بعد از چندین ماه ، فکر میکنم امروز یه روز خوب بود
اتفاق ِ خاصی نیفتاد
فقط صبح زود پاشدم و رفتم باشگاه
بعد از 8 ماه به میادین ورزشی بازگشتم
خیلی وقت بود که میخواستم دوباره ورزش رو شروع کنم
میدونستم حالم و خوب میکنه
قبل از عید یه سری زدم به باشگاه و دیدم که کلاسای بسکتبال
کنسل شده
بعد از عید دیگه سر نزدم تا چند روز پیش....
مربی جدید اومده بود و 1 ماهی بود که کلاسا رو برگزار میکرد
از قضا 3-4 سال ِ پیش همین جا مربیگری میکرده
و حالا که دوباره برگشته بود ، متعجب بود از اینکه چرا
اینقدر تعداد بچه ها کمه
میگفت من حتی ماه رمضون هم زیر 20 تا شاگرد نداشتم
چه جوری شده که بچه ها اینقدر کم شدن
باید اعتراف کنم که تو همون برخورد اول خیلی ازش خوشم اومد
، هم خودش هم کمک مربیایی که همراهش بودن
راستش بچه ها که اکثراً درگیر امتحانات شده بودن و رسمآً
کلاس تعطیل شد تا 1 ماه دیگه
نمیدونستم چیکار کنم
1 باشگاه پشت ِ خونمون هست که باورتون نمیشه الان 16 سال ِ اینجا زندگی میکنیم
حتی 1 بار هم پامو توش نذاشتم
نمیدونم حس ِ خوبی بهش ندارم
دیگه مجبور شدم ، سری بهش زدم که بازم به بن بست رسیدم
چون رشته ی بسکتبال رو فقط برای آقایون داشت
دیگه چند روزی با خودم کلنجار رفتم که این 1 ماه رو تا باز
شدن ِ باشگاه چیکار کنم
میدونستم که این باشگاه نزدیکمون ورزش ِ صبحگاهی داره
امروز دیگه تصمیم رو جزم کردم و راهی شدمممممممممممم
تو باشگاه خودمون ، من حکم ِ مادربزرگ رو داشتم ، همه خیلی
کوچیک بودن اینجا برعکس همه مادربزرگ ِ من بودن
1 ذره خورد تو ذوقم
اما خوب راضیم
خیلی خوشم اومد
به امید روزهای بهتر
چه جالب !
یادداشت صدم و تولدم
نمیدونم شاید نشونه ی خوبی برای شروع 26 سالگی باشه
تاریخ تولدمو دوست دارم
اولین روز ِ دومین ماه ِاولین فصل ِ سال ( اول اردیبهشتــــــــــ
)
کلاً این ماه رو خیلی دوست دارم ، حس میکنم متولدینش هم آدمای جالبی هستن
آدمایی که در شرایطی خیلی منطقی هستن و در شرایطی خیلی احساسی
ذهن ِ فوق العاده تحلیلگری دارن و ..... ( باقیش بماند )
دوم و سوم اردیبهشت قرار مصاحبه ی کاری دارم
با شروع سال هم از این قرارهای کاری داشتم و مامانی همیشه توصیه میکرد که به فال نیک بگیر
و من همچنان ، نا امید و بدبین به زندگی
مصاحبه ها رو قبول میکنم ، نه برای قبول شدن که کلا امید تو زندگیِ من به سمت صفر میل میکنه
قبول میکنم برای کسب تجربه ، اینکه حداقل بدون ازم چی میخوان ، دانشم باید در چه حدی باشه
همه نگران کار کردن ِ من هستن
مامانی بیشتر برای کسب استقلال مالی
خودم کسب تجربه و یادگیری و البته کم کردن فشار روحی پدر و مادر و صد البته فشار مالی
درصورتیکه در زمان شاغل بودن هم پدر اجازه نمیداد دست در جیب کنیــــم
(نمیدونم انگار براش سنگین تموم میشه ولی خیلی دوست داره برم سر کار – میتونم از چشماش بخونم)
یه سال گذشت ، نمیتونم بگم سال خوبی بوده اما پر از تجربه بوده
( شاید این تغییر هم به خاطر همین کسب تجربه بوده )
آدمای زیادی وارد زندگیم شدن
آدمای دنیای مجازی برام خیلی پر رنگ شدن
بدترین ماه رمضون ِ زندگیمو داشتم
دور و دور تر از خدا ( این دور شدن هنوز ادامه داره و خدا این قدر منو دوست داره که رهام نمیکنه
)
یه شب ِ ماه رمضون به خدا گفتم : خداجون مگه نمیگی دست و پای شیطون تو این ماه بستس!!!پس چرا ....؟
حجاب برام کمرنگ شده ، نمیگم جامعه ، نه!! خودم و خودم
من همونی بودم که میخواستم ثابت کنم چادر مانع ِ هیچ کاری نیست و حالا ....
شاید ظاهرم همون باشه ( که فکر میکنم نیستـــــ
اما واقعاً عوض شدم و فکر میکنم خوب نشدم
بلکه بد شدم
عذاب وجدان دارم
یادمه اون زمانی که میرفتم دانشگاه – قم – یه سری برای جلب نظر مسئولین از چادر استفاده میکردن و من همیشه میگفتم : حرمت چادرو حفظ کنید
و حالا خودم فکر میکنم این حرمتها رو دارم میزارم زیر پا ...............
حس میکنم یه پیله پیچیدم دورمو اجازه نمیدم کسی و چیزی بهم نزدیک شه
حتی گوشامم گرفتم تا چیزی به گوشم نرسه تا مبادا هدایت شم ----------------
بگذریم که حرف تو دلم زیاده ...
مثلاً تولدمه
خوب فردا بعد از مدتها با دوستان ِ زمان دانشگاه دور هم جمع میشیم
و اتفاقا مصادف شده با تولد ِ بنده
دیگه شیرینی بخرم برم سر قرار که ناهار و نزارن پای من
امیدوارم سال خوبی باشه
به خودم قول داده بودم که امسال ، آدم شادتری باشم
امیدوارم بقیه ی سال اینجوری باشه