ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
اینجا مثل یه دوست قدیمیه که همه ی زندگیتو میدونه
برام جالبه از وقتی که این وبلاگ رو زدم بعضی از دغدغه هام هنوز تغییری نکرده
اینجا شاید مثل یه صندوقچه ی قدیمیه ی که یه عالمه خاک روش نشسته، افتاده ته انباری، یه عالمه وسیله ی کهنه هم افتاده روش
یهو که از همه ی دنیا کنده میشی یادش میفتی، میای ته انبار دنبالش میگردی
خاک و خل هاشو کنار میزنی و عین یه آلبوم صفحاتش و ورق میزنی
کل روزای زندگیتو میبینی....
منکه از گوشی کنده نمیشم، حالا ازش پر از ترسم
هفته ی پیش داشتیم آماده میشدیم برای جشن یکسالگی گروهمون و مثل برنامه ی حافظ خوانی آخرمون که استاد مریض شد و برنامه کنسل شد.
این دفعه هم من پر از دلشوره بودم....
شاید یه روزی بنویسم که چه ها گذشت
اما تلفن زنگ خورد و من آقای شاه کرم رو در عصبانی ترین حالت میشنیدم
فقط مونده بود فحش بده
البته یه گوه خوردم گفت و تمام تلاش من برای گروه زیر سوال رفت....
جشن برگزار شد بسیار عالی..
شد یکشنبه ، اونروزم حس خوبی نداشتم
آقای رضایی نیم ساعت زودتر از ساعت کاریم زد رو گوشیم و از ته وجودش سرم داد زد....
و حالا من میترسم از زنگ خوردن گوشی
بعدم که به تلفن دفتر زنگ زد سایه ی دروغگوییم نمایان شد....
راست میگه من یه دروغگویی بیش نیستم....
حالا از دیدن شمارش روی تلفن دفتر هم میترسم، روزای سختم تنهام تنهای تنها.....