یاس ها ریخته اند زیر باران در کوچه رها مثل مرداب بزرگی که در آن نیمه ی شب ها تنه غوک ها می خوانند وتو تنها می مانی تا بدانی که چه ها می گذرد من از این پنجره واری که سیاهست و بلند به صدای تو رها می شوم از شاخه ی خویش به صدای تو من از غصه رها خواهم شد راستی سلام
یاس ها ریخته اند
زیر باران در کوچه رها
مثل مرداب بزرگی که در آن نیمه ی شب ها
تنه
غوک ها می خوانند
وتو تنها می مانی
تا بدانی که چه ها می گذرد
من از این پنجره واری که سیاهست و بلند
به صدای تو رها می شوم از شاخه ی خویش
به صدای تو من از غصه رها خواهم شد
راستی سلام
سلام رفیق
چه قشنگ بود

سلام مهدیه جونم
من عاشق اشعار سهرابم
خیلی به دل میشینن
خوبی عزیزم؟!
سلام عزیزم
من خوبم
خیلی انتخاب زیبایی بود.
ممنونم که با این شعر امیددار آشنا کردی
به تن لحظه خود٬ جامه اندوه مپوشان هرگز
خواهش میشه خانومی
سلام کلا سهراب را دوست میداریم
سلام
ما هم همین طور
زیبا بود