ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
وقتی مادر بزرگه راه میره و شعر میخونه
چیستان میگه
مهربونه
همه خونش جمع میشن و با هم دور سفره میشینن
من فقط بغض میکنم و گریه
خوب دلم برای مامان بزرگم تنگ شده
که برام شعر بخونه داستان بگه و چیستان
وقتی تازه بهش احتیاج داشتم ما رو گذاشت و رفت
دلم برای جمعه ها که همه دور هم جمع میشدیم خونه مامان بزرگ تنگ شده
سالگردش نزدیکه الان ۶ ساله رفته و مارو تنها گذاشته
خدا رحمتش کنه..
آره حال و هوای قدیمیا یه چیز دیگست
اوهوم
سعی کن جوری زندگی کنی که وقتی با خدا دوتایی نگات میکنن بگه مرسی خدا که همچین نوه ماهی بمن دادی...جاش خالیه ولی یادش همیشه هست...دور هم جمع بشید و از علایقش و مهربونیهاش تعریف کنید
عزیزم روحش شاده...ایمان دارم
فکر نکنم ازم راضی باشه
فکر کنم پیش خدا شرمنده ست
همیشه دور هم هستیم به یادش هستیم
قاب عکس روی طاقچه بیانگر جای خالیشه
روحش شاد
سلام مهدیه.داشتم مطالبتو میخوندم این مطلبو که دیدم ناراحت شدم خواستم تسلیت بگم.حالتو میفهمم.
خدا رحمتش کنه.
مادر بزرگتون آدم خوشبختی بوده که نوه ی با محبتی مثل شما باهاش بوده.خدا بهتون صبر بده.
سلام
مادر بزرگامو خیلی دوست داشتم
زمانی از دستشون دادم که خیلی بهشون احتیاج داشتم
نمیدونم از دستم راضی بودن یا نه ولی فکر کنم الان پیش خدا روسیاهن