ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
این چند روزه که مامانی نبود از صبح چند بار بهم زنگ میزد
کجایی؟؟چیکار میکنی؟؟رفتی خرید چی خریدی؟؟با دوستاتی بهشون سلام برسون
غذا چی پختی ؟؟....
دیشب که آخرای شب زنگ زد گفت ما فردا بر میگردیم
گفتم خوب
اگه برای ناهار میرسید یه زنگی بزن من ناهار براتون درست کنم
حالا خودم ۱۰ تا ۱ کلاس داشتم
وقت نبود که زنگم نزد ولی به هر حال برای خودمون که باید می پختم
تا ساعت ۸ داشتم فکر میکردم چی بپزم
با سرعت باور نکردنی خودمو رسوندم خونه
ناهار درست کردم هنوز میز و نچیده ... مامانی زنگ زده ما ناهار نخوردیم یه چیزی درست کن
منو میگی.....
هنوز ناهار نخورده دست به کار شدم
خاله کوچیکم هم باهاشون بود و البته خانوادش
حدود ۲ ساعت فقط دور خودم گشتم
غذا و آشپزخونه یه طرف
خود خونه یه طرف دیگه
میدونستم در بیاد تو میگه این کارو نکردی
اون کارو نکردی
خونه شد یه دست گل
غذا آماده
سالاد
چایی
میوه
همه چی دیگه....
داشتم میمردم
لباس عوض کردم
رو تختم دراز کشیدم
یک ربع بعد رسیدن ... خاله اینا نیومدن بالا چون خسته بودن
منو میگی .... خستگی صد برابر شد
اینهمه کار کرده بودم .... گفتم حداقل میگفتیئ برای تدارک غذا اینهمه زحمت نمیکشیدم
حالا مامانی و داداشی هم یه ذره غذا خوردن
دوش گرفتن
همش خوابن
دیدم اصلا به فکر شام هم نیستن
دوباره خودم ... درست کردم
چیدم صداشون هم نکردم
بابا خبرشون کرد
جمع نکرده مامانی بیهوش شد
جمع کردم
شستم ... انگار نه انگار
خودمو بابایی بودیم زندگی قشنگ تر بود
باهاتون قهرم اصلا
دارم از خستگی هم میمیرم
این یادداشت با خستگی کامل
بی حوصلگی
دلخوری
بغض نوشته شده....
من و بابایی سه روزی با هم تنهاییم و این یه اتفاقه مهمه میدونید چرا؟؟؟
.
.
.
چون به قول مامانی،من و بابایی مثل دو تا بچه پشت سر هم میباشیم
تا آخرین لحظه که مامانی داشت خداحافظی میکرد در حال کل کل بودیم
همدیگه رو خیلی دوست داریما منکه عاشقه باباییم .... اونو نمیدونم حالا
تا حالا که به خیر گذشته
ولی گردوندن خونه کار خیلی سختیه هاااااااااااااااا همین غذا درست کردن کلی وقتمو گرفت
اما چه قیمه ای شده بود جای همگی خالی مخصوصا داداشی که خیلی دوست داره
امروز سوار تاکسی شدم
راننده از اون آدمایی بود که یه بند حرف میزد
منم اصلا توجهی نمیکردم
این آخراش داشت از بچه محلاشون میگفت که همه معتاد شدن
یهو گفت:آبجی این چیزا آخر و عاقبت نداره
همه چیزمو گرفت
مادرمو گرفت
جمعه که میشد
میرفتم سبزی میگرفتم
مامانم آبگوشت میذاشت با سبزی
الان یه ساندویچم که میخوام بخورم، یاد مامانم که میفتم، از گلوم پایین نمیره
هیچی دست پخت مامانم نمیشه
همین جا بود که میخواستم پیاده شم
ازم کرایه هم نگرفت گفت: یه فاتحه برا مامانم بخون
همه شکلکاش پرید .....
چند وقته هر موضوع ناراحت کننده ای که پیش میاد و اوضاع روحیمو به هم میریزه
به خودم میگم اول ببین چقدر مهمه بعد خودتو ناراحت کن
اگه بتونم به خودم یاد بدم که موضوعات تو زندگی الویت دارن و باید وقت برای مسائل با اهمیت گذاشت
اعصاب خودمو برای افراد و موضوعات با الویت پایین نخواهم گذاشت
اون موقع است که شادی زندگی بیشتر میشه
یه چیز دیگه هم باید به خودم یاد بدم
خودم
اعصابم
وقتم
خانوادم