یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یادداشت هفتاد و سوم

این چند روزه که مامانی نبود از صبح چند بار بهم زنگ میزد 

کجایی؟؟چیکار میکنی؟؟رفتی خرید چی خریدی؟؟با دوستاتی بهشون سلام برسون  

غذا چی پختی ؟؟....

دیشب که آخرای شب زنگ زد گفت ما فردا بر میگردیم  

گفتم خوب  

اگه برای ناهار میرسید یه زنگی بزن من ناهار براتون درست کنم 

حالا خودم ۱۰ تا ۱ کلاس داشتم  

وقت نبود که  زنگم نزد ولی به هر حال برای خودمون که باید می پختم  

تا ساعت ۸ داشتم فکر میکردم چی بپزم  

با سرعت باور نکردنی خودمو رسوندم خونه 

ناهار درست کردم هنوز میز و نچیده ... مامانی زنگ زده ما ناهار نخوردیم یه چیزی درست کن 

منو میگی..... 

هنوز ناهار نخورده دست به کار شدم   

خاله کوچیکم هم باهاشون بود و البته خانوادش 

حدود ۲ ساعت فقط دور خودم گشتم 

غذا و آشپزخونه یه طرف 

خود خونه یه طرف دیگه 

میدونستم در بیاد تو میگه این کارو نکردی  

اون کارو نکردی 

خونه شد یه دست گل 

غذا آماده  

سالاد

چایی 

میوه 

همه چی دیگه.... 

داشتم میمردم 

لباس عوض کردم 

رو تختم دراز کشیدم 

یک ربع بعد رسیدن ... خاله اینا نیومدن بالا چون خسته بودن 

منو میگی .... خستگی صد برابر شد 

اینهمه کار کرده بودم .... گفتم حداقل میگفتیئ برای تدارک غذا اینهمه زحمت نمیکشیدم   

حالا مامانی و داداشی هم یه ذره غذا خوردن  

دوش گرفتن  

همش خوابن  

دیدم اصلا به فکر شام هم نیستن 

دوباره خودم ... درست کردم 

چیدم صداشون هم نکردم 

بابا خبرشون کرد 

جمع نکرده مامانی بیهوش شد 

جمع کردم  

شستم ... انگار نه انگار 

خودمو بابایی بودیم زندگی قشنگ تر بود 

باهاتون قهرم اصلا 

دارم از خستگی هم میمیرم  


این یادداشت با خستگی کامل 

بی حوصلگی 

دلخوری 

بغض نوشته شده....

نظرات 4 + ارسال نظر
نگاره ! یکشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 11:57 ب.ظ http://heragen.blogsky.com

آخـــــــــــــــــــــــــــی الهی عزیزم

PaRi دوشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:04 ق.ظ http://magicgirl.blogsky.com

چه ضد حال!!!!!

اوهوم

یگانه سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 11:52 ب.ظ

اول این برای اینکه دلم برات تنگ شده :
دوم این برای اونروزت :
الانم دیگه خستگیت در رفته پس خسته نباشید هم نداریم
چهارم وای مهدیه ارشدو کجای دلم بذارم...
دارم دیوونه می شم دیوونه
اونروز بابام رفته بیرون اومده خونه دیدم دستش چراغ مطالعه است به مامانم می گه نور اتاق یگانه کم بود الان دیگه راحت میتونه برای ارشد درس بخونه
ای خداااااااا
منو بتش راحتم تن

سلام
وایییییییییییییی یگانه
منم دلم تنگیده خوب
ای یه کمکی در رفته ... ولی عجب روزی بودا
وای یگانه ارشد و کار و بلاتکلیفیو ... همه چی
من اینقدر غرغر کردم که دیگه کسی جرات نمیکنه چیزی بگم
نظرتو نگفتیا.... تربیت بدنی؟؟
یه دلایلی هم دارم ...

نگین یکشنبه 17 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 01:08 ب.ظ http://www.mininak.blogsky.com

اوووخیییییییی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد