ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هفته پیش با مامانی رفته بودیم بیرون،میخواستیم از خیابون رد شیم که ... یهو مامانی دست منو محکم گرفت
اول گرمای دستش یه حس خوبی بهم داد اما حتی یه ثانیه هم نشد که یه اضطرابی همه وجودمو گرفت
حس کردم مادری که همه امید من بود حالا من شدم براش همه امیدش
سخت بود،یه آن بغض کرده بودم
یه چیزی روی شونم سنگینی کرد :
مسئولیت
روز زن،بابایی یه دسته گل خریده بود که روش نوشته بود :
تقدیم به بهترین همسر دنیا
آخخخخه.....یه جوری شدم
بیا به منم سر بزن.
خوشحال میشم
نظر یادت نره
بای تا های
سلام
وبلاگ خوب و مفیدی داری
موفق باشی
خوشحال میشم اگه به وبلاگ منم سر بزنی و نظرتو درباره اون بگی
علیک سلام
چشم سر میزنم
سلام گلم
ببخشید دیر اومدم

با چندروز تاخیر.. **روز زن مبارک**
سلام عزیزم
ممنونم که با اینکه سرت شلوغه سری به اینجا زدی
متشکر از تبریک
نمیدونم این روز به منم مربوطه یا نه
خب من کلا تبریک گفتم. حالا تو چرا به خودت گرفتی؟!



ایشالا یه روزی هم به شما تبریک بگیم
تو وبلاگه من
به کی تبریک گفتی شما؟؟؟
حالااااااااااااااا تا اون روز
من ازطرح نگاه تو امید مبهمى دارم/
نگاهت را نگیر از من که با آن عالمى دارم/
اگر دورم ز دیدارت دلیل بى وفایى نیست/
وفا آنست که نامت را نهانى زیر لب دارم/
وااای مهدیه جون
منم تجربه کردم
اینقده دلم گرفت
دوست داشتم گریه کنم وقتی دست مامان بزرگمو میگرفتم
یا حتی مامانم
تجربه ی خوبیه

اما
ایندفعه من نبودم که دستشو گرفتم
اون دسته منو گرفت
این حس بهم منتقل شد که براش یه تکیه گاهم
باغ بی برگی تو از وجود مادر ت ریشه گرفته و گل داده و دریائی از جوانه شده ... همیشه و در همه حال جوانه ها امیدشون به ریشه هاست ...سلام ، دختر قدر شناس ...
فکر نمیکنم قدر شناس باشم
سلام مهدیه جان


منم همین حس تو رو دارم..
از وقتی که احساس میکنم بزرگ شدم انگار مادر و پدرم خیلی به من امیدوارتر شدن و وجود فرزندشونو از خودشون میدون...
با یه عالمه تاخیر روز زن مبارک
سلام عزیزم

اینکه من براشون شدم یه تکیه گاه
حس ترسناکیه
چون فکر میکنم اون قدرها هم بزرگ نشدم
ممنون از تبریک
نوشته ی قشنگی بود ...با خوندنش رفتم تو فکر ...
امیدوارم هیچ وقت امیدشو ناامید نکنی.
وای

سلام آقای فروشنده
عجبی از این ورا
خودم هم امیدوارم بتونم از ژس این مسئولیت بزرگ بر بیام
سلام
رد میشدیم گفتیم سلامی عرض نماییم...
سلامن علیکم
وای یگانه جونییییییییییی

علیک سلام عزیزم
میگفتی گوسفندی چیزی قربونی میکردیم
تقریبا هم سنینم از رو پروفایلت گفتم عزیزم
ولی من اون حس رو تجربه نکردم شاید مادرم این دلو هنوز نداره که من نازک نارنجی رو بهش تکیه کنه
خوب من بچه اولم هستم شاید یه ذره اش به خاطر اینه
از وبلاگت خیلی خوشم اومد
موفق باشی
مامان منم همیشه همین کارو می کنه .هر وقت از خیابون با هم رد می شیم دیگه مهم نیست من چند سالمه باید دستم و بگیره و خودش اون طرفی باشه که ماشین داره میاد
نه عزیزم این فرق میکرد ...من تکیه گاهش شده بودم یه جورایی
برعکسه اون چیزی که شما میگی