یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یادداشت شصت و دوم

Hello 

هفته پیش با مامانی رفته بودیم بیرون،میخواستیم از خیابون رد شیم که ... یهو مامانی دست منو محکم گرفت 

اول گرمای دستش یه حس خوبی بهم داد اما حتی یه ثانیه هم نشد که یه اضطرابی همه وجودمو گرفت 

حس کردم مادری که همه امید من بود حالا من شدم براش همه امیدش 

سخت بود،یه آن بغض کرده بودم   

یه چیزی روی شونم سنگینی کرد :

مسئولیت   

گل صورتی

روز زن،بابایی یه دسته گل خریده بود  که روش نوشته بود  : 

20200000تقدیم به بهترین همسر دنیا20200000

نظرات 13 + ارسال نظر
بندانگشتی جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:13 ق.ظ http://www.googooligirl.blogsky.com

آخخخخه.....یه جوری شدم
بیا به منم سر بزن.
خوشحال میشم
نظر یادت نره
بای تا های

مهدی جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:41 ب.ظ http://atshan.blogsky.com

سلام
وبلاگ خوب و مفیدی داری
موفق باشی
خوشحال میشم اگه به وبلاگ منم سر بزنی و نظرتو درباره اون بگی

علیک سلام
چشم سر میزنم

امین اتاقک جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:49 ب.ظ http://otaghak.blogsky.com

سلام گلم

ببخشید دیر اومدم

با چندروز تاخیر.. **روز زن مبارک**

سلام عزیزم
ممنونم که با اینکه سرت شلوغه سری به اینجا زدی
متشکر از تبریک
نمیدونم این روز به منم مربوطه یا نه

امین اتاقک جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:24 ب.ظ http://otaghak.blogsky.com

خب من کلا تبریک گفتم. حالا تو چرا به خودت گرفتی؟!

ایشالا یه روزی هم به شما تبریک بگیم





تو وبلاگه من
به کی تبریک گفتی شما؟؟؟
حالااااااااااااااا تا اون روز

امین اتاقک جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:30 ب.ظ

من ازطرح نگاه تو امید مبهمى دارم/
نگاهت را نگیر از من که با آن عالمى دارم/
اگر دورم ز دیدارت دلیل بى وفایى نیست/
وفا آنست که نامت را نهانى زیر لب دارم/

نازنین شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:41 ب.ظ

وااای مهدیه جون
منم تجربه کردم
اینقده دلم گرفت
دوست داشتم گریه کنم وقتی دست مامان بزرگمو میگرفتم
یا حتی مامانم

تجربه ی خوبیه
اما
ایندفعه من نبودم که دستشو گرفتم
اون دسته منو گرفت
این حس بهم منتقل شد که براش یه تکیه گاهم

ر ف ی ق شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 06:42 ب.ظ http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

باغ بی برگی تو از وجود مادر ت ریشه گرفته و گل داده و دریائی از جوانه شده ... همیشه و در همه حال جوانه ها امیدشون به ریشه هاست ...سلام ، دختر قدر شناس ...

فکر نمیکنم قدر شناس باشم

شکیبا دوشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 07:41 ب.ظ http://kavirbienteha.blogsky.com

سلام مهدیه جان
منم همین حس تو رو دارم..
از وقتی که احساس میکنم بزرگ شدم انگار مادر و پدرم خیلی به من امیدوارتر شدن و وجود فرزندشونو از خودشون میدون...
با یه عالمه تاخیر روز زن مبارک

سلام عزیزم
اینکه من براشون شدم یه تکیه گاه
حس ترسناکیه
چون فکر میکنم اون قدرها هم بزرگ نشدم
ممنون از تبریک

فروشنده پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:56 ب.ظ

نوشته ی قشنگی بود ...با خوندنش رفتم تو فکر ...
امیدوارم هیچ وقت امیدشو ناامید نکنی.

وای
سلام آقای فروشنده
عجبی از این ورا
خودم هم امیدوارم بتونم از ژس این مسئولیت بزرگ بر بیام

یگانه جمعه 13 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:38 ق.ظ

سلام
رد میشدیم گفتیم سلامی عرض نماییم...
سلامن علیکم

وای یگانه جونییییییییییی
علیک سلام عزیزم
میگفتی گوسفندی چیزی قربونی میکردیم

ziba چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 09:21 ب.ظ http://zibaaa.blogsky.com/

تقریبا هم سنینم از رو پروفایلت گفتم عزیزم

ولی من اون حس رو تجربه نکردم شاید مادرم این دلو هنوز نداره که من نازک نارنجی رو بهش تکیه کنه

خوب من بچه اولم هستم شاید یه ذره اش به خاطر اینه

متین شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 07:17 ب.ظ

از وبلاگت خیلی خوشم اومد موفق باشی

نسترن چهارشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 06:04 ق.ظ http://jayekhaliyeto.blogsky.com/

مامان منم همیشه همین کارو می کنه .هر وقت از خیابون با هم رد می شیم دیگه مهم نیست من چند سالمه باید دستم و بگیره و خودش اون طرفی باشه که ماشین داره میاد

نه عزیزم این فرق میکرد ...من تکیه گاهش شده بودم یه جورایی
برعکسه اون چیزی که شما میگی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد