یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یادداشت پنجاه و سوم

زندگیه من شده یه جهنم بزرگ  

هر روز صبح به خدا میگم : 

خدایا چرا منو هنوز تو این دنیا نگه میداری  

که عذاب کشیدنه منو ببینی  

من تو این دنیا چکاره ام ؟؟ 

چرا هستم ؟؟

اگه نبودم چی میشد ؟؟

به کجای این دنیا برمیخورد ؟؟

اصلا بود و نبودم چه فرقی میکنه ؟؟

تازه فکر میکنم اگه نباشم 

هم خودم راحت ترم هم بقیه 

و روز تموم میشه 

بازم من تو این دنیا بودم 

و نمیدونم چرا؟؟ 

کاش نبودم 

کاش نباشم......... 

دیگه تحملشو ندارم 

کی تموم میشه 

کی خدا........

نظرات 3 + ارسال نظر
کیا دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:20 ب.ظ http://paeiziha.blogsky.com

مهدیه از این حرفا نزن بابا
دلمون گرفت
یه کم شاد باش

اینها عین واقعیت
هر چی میخوام نادیده بگیرمشون
نمیشه
دوباره از یه جایی خودشونو نشون میدن
دیگه نمیدونم چیکار کنم

. چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:10 ق.ظ http://nog.blogsky.com

سلام
مگه قرار نبود از این حرفها نزنی

سلام
تا جاییکه ممکن بود نگفتم
ولی دیگه نشد که نگم

جواد پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:49 ق.ظ

فراموش مکن تا باران نباشد رنگین کمان نیست تا تلخی نباشد شیرینی نیست و گاهی همین دشواری هاست که از ما انسانی نیرومند تر و شایسته تر می سازد خواهی دید ، آ ری خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز می کند

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد