یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ
یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

یـکـــــــــــــــــــ فنجـــــــــــــــــــــــانـــــ سکــــــــــــــوتـــــــــــــــــــــ

برو نفس ...

نفس ...

بیا کمی بنشین کنارم

میخواهم برایت بگویم

پریشانی و آشفتگی این روزهایم برای چیست ...

من از اول راه

انتهای آن را دیده بودم

و قرار نبود

پای در این راه بگذارم

اما دریا که طوفانی شد

موجی وحشی

مرا به ساحلی برد

که برایم آشنا بود

و با آن غریب بودم

ساحلی که میشناختم و نمی خواستمش

نفس می شنوی ؟

نمی خواستمش ، نمی خواستمش...

 

 

و مرا سر جنگیدن با هیچ کس نبود

جز خودم

می خواستم با تو و با هیچ کس نجنگم

در گیر جنگی تن به تن شدم

بین من و خودم

هر طرف که ناسزایی گفت

به روح بیچاره من گفت

از هر طرف که شمشیری کشیده شد

بر روح تنهای من فرود آمد

بی نوا روح من ...

و عاقبت من ، خودم را مغلوب کرد

آن چه این میان دردناک و زخمی

رهاشد، روح مفلوک من بود ...

 

اما نفس

نگران نباش برو ،

خاطر جمع برو

سپردمش به عزیزی

که تیمارش کند

به دلم سپردمش

ببین امشب بهتر است

حتی پیراهن نو بر تن کرده

از همان قرمزها

که هر دو دوست میداشتیم

 

خاطرت آسوده

برو نفس

برو حالش بد نیست

بهتر هم میشود

بی همتا ... 

 

 

 

بیتا فیروزکوهی

نظرات 3 + ارسال نظر
حسین چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:22 ق.ظ http://1w1p.blogsky.com

موفق باشی.

ایرج چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 01:14 ب.ظ http://eiraj.blogsky.com

سلام مهدیه خانم

اومدم یه سری به وبلاگت بزنم و برم
خوشبخت باشی

خوشبختی.............!!؟؟
ممنون که به یادم بودید

vo0ro0jak66 چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 10:04 ب.ظ http://vo0ro0jak66.blogsky.com

مهدیه جونم دوست دارم وبتو

مرسی
زمانی بود که هر کی این حرفو تو بلاگ میزد یکی غیرتی میشد...........
آی خدا......
منو میبینی..........

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد